یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

 

سلام ، سلام ، سلام ...

شب یلدا بهتون خوش بگذره ، اینهم داستانی که قولش رو داده بودم این داستان واقعیه و تمام شخصیتهاش هم واقعی ان ، فقط یه خورده طولانی شده که تقصیر من نیست ، آخه شب یلدا هم طولانیه ، لطفا تا آخرش بخونین و در آخر سعی میکنم یه نتیجه گیری هم داشته باشم فقط یادتون باشه که من آنتوان چخوف یا داستایوفسکی نیستم ، من فقط یه ژن کاذبم ...

داستان مربوط است به اوایل مهر ماه ٨٨ ؛ زمانی که یه خانم که آبجی من رو می شناخت بهش زنگ زد و پس از احوالپرسی و صحبت از همه جا ، رفت سراغ اصل مطلب و گفت: شما داداشی ، برادری، داری که ازدواج نکرده باشه یا قصد ازدواج داشته باشه (اون خانم دو تا از برادرهای منو که ازدواج کردن رو میشناسه) خواهرم گفت: خب ، یکی هست ... ، با وجودی که موقع ازدواجشه ولی حرفی از زن گرفتن نمیزنه، خانم با خوشحالی گفت: چه جالب، من یه خواهر زاده دارم که خانم مهندسه، چون من شما و دو تا از داداشات رو میشناسم و خانواده خوبی هستین، بهتره کاری کنیم تا این دو تا جوون به هم برسن و با هم ازدواج کنن ...

خواهرم با بهانه تراشی این پیشنهاد رو قبول نکرد، ولی اون خانم اینقدر اصرار کرد تا بالاخره آبجی من قبول کرد و توی خیابون اون خانم و خواهر زاده اش رو ملاقات کرد ...

بعد از چند روز آبجیم اومد و گفت: جریان از این قراره و همه چی رو برام تعریف کرد و گفت: دختره مهندسه، باکمالات، ظاهرش عالی، پدر و مادرش عالی، وضع مالی باباش توپ ولی، نمیدونم چرا دارن تعارفش میکنن؟ من هم که نیشم تا بناگوش باز شده بود گفتم: نمیدونم والا ، خواهرم گفت: نمیدونی؟ آخه مگه تو چی داری؟ نه ماشین داری، نه خونه، نه شغل درست و حسابی، نه پول و پله و ملک و زمین، حتی یه قیافه درست و حسابی هم نداری !!! حالا میگی نمیدونم؟ باید از خدات باشه ولی موضوع یه خورده مشکوکه و نمیدونم چرا دارن تعارفش میکنن ، اونم به تو !!! من میرم بهشون میگم داداشم قصد ازدواج نداره ... من هم که مثل چوب خشک شده بودم گفتم: آره برو بگو میخواد درس بخونه، ادامه تحصیل بده، بگو میخواد مدرک بگیره ...

ولی اون خانم دست بردار نبود و هر روز زنگ میزد به آبجیم، حتی یه بار هم رفته بود خونه شون، آبجی من هم بهانه تراشی میکرد یا به تلفنش جواب نمیداد ... بعد از چند ماه (دقیقا اول آذر ماه) بالاخره آبجیم کوتاه اومد و زنگ زد بهم و گفت: فردا صبح ساعت ١٠ میای خونه ما تا با خانم مهندس صحبت کنی (ازاین به بعد به خانم مهندس میگم عروس خانم تا شخصیتها با هم قرو قاطی نشن ) من هم بال درآوردم و فردای اون روز رفتم خونه خواهرم ، عروس خانم بود و خاله اش و خواهرم ، فوری ما رو تنها گذاشتن تا به تفاهم برسیم، نزدیک دو ساعت با هم حرف زدیم و جالب این بود ، توی همه موارد تفاهم داشتیم، اصلا باورم نمیشد خانم مهندسی که ۵ سال ازم کوچکتره داره اینقدر راحت با تمام نداشته هام کنار میاد ، حتی قیافه ام !!! داشت باورم میشد که ناف ما رو توی آسمونها برای هم بریدن ... ازش آدرس خونه و دانشگاه و مدرسه اش رو گرفتم و فرداش رفتم تحقیق همه چی درست بود ، فرشته ای بود که از آسمونها اومده بود ، به خواهرم گفتم همه چی ردیفه و اونم به خاله اش خبر داد و قرار شد ١٠ آذر بریم خونه شون واسه خواستگاری ...

١٠ آذر شد و من با خوشحالی، خیلی شکیل و مرتب با دسته گلی به رنگ آبی و سرخ( کفشهام رو هم واکس زدم ) همراه با خانواده رفتم خواستگاری ... وارد خونه عروس خانم که شدیم، خیلی خوب تحویلمون گرفتن و من هم دلم قرص بود که همه چی تمومه ولی، پدر عروس شروع کرد به سوالهای سخت پرسیدن و به نوعی میشه گفت اصلا از ماجرای ما خبر نداشت، من و خواهرم فقط با تعجب به خاله عروس نگاه میکردیم ، پس از اینکه دیدم پدر عروس با اخمهاش اصلا حاضر به پذیرفتن بنده نیست (به غلامی ) دل رو زدم به دریا و با صدای بلندی گفتم: ننه ، پاشو بریم که اینجا جای ما نیست، همه بلند شدیم و از خونه عروس خانم اومدیم بیرون، مادر و خاله عروس با اصرار میخواستن ما رو نگه دارن ، ولی من حسابی به رگ غیرتم برخورده بود پس رو به خاله عروس کردم و گفتم: این رسمش نبود، شما که قرار نبود به ما دختر بدین چرا ما رو این همه راه کشوندین اینجا؟ چرا اینهمه اصرار میکردین؟ ... خاله عروس هم قسم میخورد که قرار نبود اینجوری بشه و میگفت: خودم با باباش حرف میزنم ، ولی ما دیگه اومده بودیم بیرون و همه چی تموم شده بود ...

چند روزی مونده بود به اول دی ماه، خواهرم زنگ زد و گفت: خاله عروس ول کن ماجرا نیست و میگه دوباره بیاین ، اینبار همه چی مرتبه، من هم که حسابی حالم گرفته شده بود گفتم : محاله ، اصلا حاضر نیستم دوباره این راه رو امتحان کنم ... گذشت تا ٣٠ آذر و من با دوستام قرار گذاشته بودم شب یلدا تا صبح بیدار بمونیم و بگیم و بخندیم ... همون روز آبجیم زنگ زد و گفت: امشب مهمون دارین، گفتم: به من چه من که نیستم ، گفت: باید باشی، آخه عروس خانم با خانواده دارن میان خونه تا همه چی رو درست کنن، من هم شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خودم، و گفتم: حق ندارن پاشونو بزارن اینجا و گرنه آبروشونو میبرم ، آبجیم گفت: تو حق نداری هیچ کاری کنی، زشته، مثل یه پسر خوب میای میشینی و حرف نمیزنی ، من هم گفتم: من یا نمیام یا اگه اومدم به یه شرط میام، به شرطی که هیچکی حرف نزنه و فقط من حرف بزنم ، حالا خودتون میدونین ، آبجیم قبول کرد و قرار شد بقیه رو هم راضی کنه ... دیگه آفتاب غروب کرده بود ، خواهرم و داداشام اومدن خونه ما و من با همشون اتمام حجت کردم که توی این جلسه هیچکی حق حرف زدن نداره جز من ، و اونا هم قبول کردن ...

خلاصه شب شد و صدای ماشین اومد و بعد هم صدای در زدن ، من هم پریدم سریع وضو گرفتم و وایسادم نماز و شروع کردم نمازی از نوع نماز جعفر طیار خوندن ... عروس خانم و بابا و مامانش بودن با خاله و شوهر خاله اش، رفتن و نشستن. ولی من توی اتاق بغلی در حال نماز خوندن بودم، خواهرم دو سه بار اومد و گفت: پاشو زشته، ادا در نیار، گفتم: اول نماز، حتی خاله عروس هم یه بار اومد و توی اتاق سرک کشید و دید من دستام رو به آسمونه و دارم دعا میکنم ... خلاصه یه بیست دقیقه ای اینجا معطلشون کردم ، بعد آبجیم دیگه حوصله اش سر رفت و اومد یقه ام رو گرفت و از اتاق پرتم کرد بیرون ، من هم شروع کردم به احوالپرسی، البته با اخم، با همه احوالپرسی کردم جز عروس بیچاره و رفتم نشستم دقیقا روبروی پدر عروس ، یه چند دقیقه ای همه با خنده سرهاشون رو تکون میدادن و هیچکی حرف نمیزد و عروس خانم هم کمی عصبی بود ولی من راحت نشسته بودم ...

وقتی پدر عروس اومد شروع به صحبت کنه من با صدای بلندی رو به عروس خانم کردم و گفتم: به به ، ببخشید من شما رو ندیدم و شروع کردم به احوالپرسی ، همه کفرشون در اومده بود، با این کارم وضعیت جبهه مشخص شد ، همه طرفدار عروس خانم بودن حتی خواهر و برادر و پدر و مادرم فقط داداش کوچکترم طرف من بود، از اشاره هاش و خنده هاش فهمیدم ...

پدر عروس با لبخندی شروع کرد به ادامه دادن که ، اونشب اشتباه شده و من نباید زیاده روی میکردم و خلاصه داشت عذر خواهی میکرد و با این کارش همه شروع کردن به طرفداری ازش و میگفتن مگه چی شده؟ اتفاقی نیافتاده و دو تا جوون باید به هم برسن و ...

ولی من کوتاه بیا نبودم و با کمال پررویی گفتم: حالا که شما اومدین خواستگاری ، من یه شرط دارم، مهریه رو من تعیین میکنم ، با گفتن این جمله مادرم از خجالت پرید تو آشپزخونه ، آبجیم و برادرام با چشم غره به من نگاه کردن ولی من اصلا رو خودم نیاوردم ، پدر عروس با لبخندی گفت: قبوله هر چی تو بگی ، من هم کم نیاوردم و گفتم: ١۴ تا سکه  طلا ، همین ، پدر عروس بازم لبخندی زد و گفت: قبوله ، هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای بلند تری گفتم: هفت تا ، هفت تا ، هفت تا سکه و هفت تا شاخه گل داوودی ( فکر نکنم گل داوودی شاخه ای باشه ) ...

همه از دستم کفری شده بودن و چاره ای نداشتن بریزن رو سرم و کتکم بزنن ، فقط داداش کوچیکم حسابی ذوق کرده بود ، عروس خانم مثل گچ سفید شده بود ، همه داشتن پچ پچ میکردن که پدر عروس اخمی کرد و باز با خنده ای گفت: قبوله ، دیگه کم آورده بودم و تعجب کردم که چرا اینقدر پدر عروس امشب کوتاه میاد ؟ بناچار آخرین حربه رو هم استفاده کردم و گفتم: صبر کنین من باید با یکی از دوستام مشورت کنم ، همه ساکت شدن ، موبایلم رو گرفتم بالا و شماره یکی از دوستام رو گرفتم و گذاشتم روی بلند گو ( البته قبلش با دوستم هماهنگ شده بودم ) بعد از چند تا زنگ خوردن صدای نازک و ظریف دختر خانومی گفت: سلام ، چطوری عزیزم ؟ باید قیافه ها رو می دیدین ، مادرم ناخود آگاه گفت: خاک به سرم و رفت توی آشپزخونه ، آبجیم نزدیک بود حالش بد بشه ، داداشهام رنگی به صورتشون نمونده بود ، پدر عروس دیگه از فشار سرخ شده بود ، خاله و مادر عروس هم که قیافه شون رو نمیشد تشخیص داد بیچاره عروس خانم هم تند تند رنگ عوض میکرد و عرقش زده بود ...

من با خونسردی و بدون توجه به بقیه گفتم: سلام ، خوبی عزیز ؟ میخواستم یه مشورت کنم باهات ، گفت: چی؟ گفتم: به نظر تو مهریه یه دختر خانومی که اومده خواستگاری من ، هفت تا سکه کافیه؟ اونم گفت: نه زیاده ، از سرش هم زیاده ولی ، هفت تا و پنج تا و یکی که فرقی نداره و من تو رو خوب میشناسم و میدونم مهربونی ، پس کوتاه بیا ... دیگه فضا رو نمی تونم توضیح بدم ، موبایلم رو خاموش کردم ، ناگهان دیدم پسر خواهرم که ۵ سالشه اومد جلو و با لگدی محکم زد به پهلوم ، ضربه اینقدر محکم بود که نفسم گرفت ، چشامو بستم و گفتم: آخ ، فقط حواسم شد که داداشم خواهر زاده مو گرفت و از من دورش کرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دوباره دارم لگد میخورم ، چهار تا ضربه دیگه خوردم و با ضربه پنجم چشممو باز کردم و دیدم مادرم بالای سرم وایساده و میگه : بلند شو ، بلندشو پسر چقدر میخوابی ؟ لنگه ظهره ، ببین ساعت چنده؟

دستم روی پهلوم بود ، یه غلتی زدم و چشامو مالیدم ، هیچکی دور و برم نبود و با عصبانیت یاد دیشب افتادم که تا ساعت ۵ صبح با دوستام گفتیم و خندیدیم و حالا هم از خستگی شب یلدا ، تا ساعت ١٠ صبح خوابم برده بود ...

 

پ.ن ١: به نظر شما رویای صادقه چیه؟ یعنی این خواب یه رویای صادقه هست یا ... ؟

پ.ن ٢: قرار بود نتیجه گیری کنم ولی اینقدر دنده و پهلوم درد میکنه که میذارمش به عهده خودتون ...

پ.ن ٣: باور کنین نصف این داستان واقعی بود ...

پ.ن ۴: حالا چرا اینقدر عصبانی هستین ؟ ...

 

 

ژن کاذب

[ ۱۳۸٩/٩/۳٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام ، سلام و سلام ...

بعد از یه مدت خاموشی ، حرفهای زیادی دارم ولی برای نگفتن ...

امیدوارم عزاداریها و راز ونیازهاتون قبول باشه ، توی این مدت دهه محرم یه موضوع آزارم داد و بهتر دیدم اینجا بگم : وقتی در حال عزاداری و گریه بودم شنیدم یکی به دیگری میگفت : ببین اینو چقدر گریه میکنه ؟ حتما مشکلات و گرفتاریهای زیادی داره !!! 

از این حرف ناراحت شدم ، آخه اون نمیدونست من برای سر به نیزه رفته ی حسین(ع) گریه میکردم، برای دستهای بریده شده ی عباس(ع)، برای نعش به خون تنیده اکبر(ع)، برای جوانی قاسم(ع)، برای گلوی پاره شده ی علی اصغر(ع)، برای مصیبت و رنج زینب(س) و ...

من برای مشکلات خودم گریه نکردم، من برای مظلومیت و غریبی حسین(ع) و یارانش گریه کردم، من برای بندگی حسین(ع) غبطه خوردم و گریه کردم ...

 

 

 

پ.ن ١: شاید خیلیها برای گرفتاری خودشون گریه کردن و این نه تنها بد نیست بلکه گریه پیش امام و معصوم خیلی بهتر از گریه پیش یه بنده عادی هست ...

پ.ن ٢: شما در پاسخ به سوال مطرح شده چکار میکنید ؟

پ.ن ٣: قصد دارم یه داستان بنویسم (شاید طنز و شاید برای شب یلدا)،پس به انرژی مثبت نیاز دارم ... لطفا

 

ژن کاذب

[ ۱۳۸٩/٩/٢٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام ، سلام ، سلام ...

با توجه به فرا رسیدن ایام دهه محرم ، من هم به رسم ادب تصمیم گرفتم تا پایان این دهه دیگه مطلبی ننویسم و وبلاگم رو تعطیل کنم .

فرا رسیدن این ایام رو به همه دوستداران حسین (ع) تسلیت عرض میکنم و از همه شما دوستان میخوام که توی نمازها ، دعا ها ، عزاداری ها و راز و نیازهاتون ، من رو هم از دعای خیر محروم نکنید ... لطفا این مرثیه رو هم تا آخر بخونین ...


رسم است هر كه داغ جوان دیده دوستان / رأفت برند حالت آن داغ دیده را

 یك دوست زیر بازوی او گیرد از وفا / وان یك ز چهره پاك كند اشك دیده را

آن دیگری بر او بفشاند گلاب قند / تا تقویت شود دل محنت كشیده را

یك چند دعوتش به گل و بوستان كنند / تا بركنندش از دل، خار خلیده را

جمعی دگر برای تسلای او دهند / شرح سیاه كاری چرخ خمیده را

القصه هر كس به طریقی ز روی مهر / تسكین دهد مصیبت بر وی رسیده را

آیا كه داد تسلیت خاطر حسین / چون دید نعش اكبر در خون تنیده را

آیا كه غمگساری و اندوه بری نمود / لیلای داغ دیده ی محنت كشیده را

بعد از پدر دل پسر آماج تیغ شد / آتش زدند لانه ی مرغ پریده را

 

 

پ.ن 1: شعر استفاده شده مرثیه 9 بیتی ایرج میرزا میباشد .

پ.ن 2: در این مدت تعطیلی به وبلاگ سر میزنم و نظرات رو پاسخ میدم .

پ.ن 3: بازهم تسلیت و التماس دعا ...


 

ژن کاذب

 

[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام ، سلام ، سلام ...

خواهش میکنم این متن رو تا آخر بخونین ...

دیگه زیاد نوشتن، هیچ خواننده ای رو به خودش جلب نمیکنه ، باید کوتاه نوشت ، این از توی چشمهای هممون مشخصه ، وقتی به یه وبلاگ سر میزنیم و میبینیم مطلبش یه خورده طولانیه ، زحمتی برای خوندنش به خودمون نمیدیم و فقط توی نظراتش مینویسیم ، به به چه مطلب جالبی ، چه وبلاگ قشنگی ، شاید یه درخواست تبادل لینک هم داشته باشیم ...

میخوام تو رو که باشی ، جون بدی تا نمیرم

عزیز هم ترانه ، تو واژه ها اسیرم

میخوام تو رو که باشی ، تو دَم دَم نفسهام

تو لحظه های دردم ، محکم بگیری دستام

طوری شدیم که نه تنها از بیان واقعیتها میترسیم بلکه از شنیدن اونها هم ترس داریم . حتی توانایی ابراز احساساتمون رو هم نداریم و از دیدن احساسات دیگران هم فراری هستیم . حرفهای دیگران رو هر جور دلمون بخواد میشنویم ، هر جور دلمون بخواد تفسیر میکنیم و نتیجه میگیریم ...

میخوام تو رو که باشی ، حتی اگه نباشم

حتی اگه تو رویات ، خیال رفته باشم 

میخوام تو رو که باشی ، گم بشی تو وجودم

حتی وقتی نبودی ، من عاشق تو بودم

یه نگاه به خودمون بندازیم همه چی مشخصه ، به جای اینکه به اشتباهاتمون اقرار کنیم ، فقط اونها رو تکرار میکنیم و تکرار . به جای اینکه از شکستهامون درس بگیریم، از ترسمون ، دیگه دنبال تجربه کردن هم نمیریم ، وقتی به اشتباهاتمون پی میبریم توانایی یه معذرت خواهی کوچیک رو هم نداریم و با یکدندگی و اصرار حاضر به اعتراف نیستیم ...

از من بخواه که باشم، کم نیارم تو دستات

پرپر بشم تو حس، ناز لطیف چشمات

از من بخواه که باشم، بودنی رنگ موندن

حست کنم تو رگهام، عینه ترانه خوندن

کینه رو گسترش دادیم ، به همدیگه اعتماد نداریم ، یه دوست واقعی نیستیم تا یه دوست واقعی داشته باشیم ، پرخاشگر شدیم و زود رنج ، گذشت رو فراموش کردیم ، حسادت تو وجودمون رخنه کرده و همه اینها باعث شدن عشق از بین بره و به جای اون چیزی که بوجود اومده ، اسمش هست : جدایی ، جدایی و جدایی ...

از تو میخوام که باشی ، باشی و باشه یاور

تو لحظه هام بمونی ، تا دَم دَمای آخر

از تو میخوام که باشی ، تا که ترانه باشه

اگه یه روز بمیرم ، رو شونه ی تو باشه


میخوام تو رو ، میخوام تو رو ، میخوام تو رو ...


 

پ.ن ١: توی این متن منظورم فقط خودم بود، نه کس دیگه ...

پ.ن ٢: شعر استفاده شده از یکی از آهنگهای رضا صادقی میباشد ...


 

ژن کاذب

[ ۱۳۸٩/٩/۱٤ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
[ ۱۳۸٩/٩/۱۳ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
[ ۱۳۸٩/٩/۱۱ ] [ ۳:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
[ ۱۳۸٩/٩/۸ ] [ ٢:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام ، سلام ، سلام ...

این مطلبی که مینویسم ، نتیجه تلاش و تحقیق و دود چراغ خوردن و ... نیست . نتیجه رجوع به حافظه فقیر و معیوب بنده است . توی این متن چند نمونه از شواهدی که نشون میدن زنها تاریخ سازند رو میارم ، فقط یادتون نره قصد جسارت به ساحت مقدس زن نیست. از شما دوستان خوبم میخوام وقتی این مطلب رو خوندین به پی نوشتها هم توجه کنین ...

1 : اولین مورد مربوط میشه به حوا (مادر بزرگ هممون ) ، این زن وقتی توسط شیطان فریب خورد و از میوه ممنوعه خورد ، میوه رو آورد و به آدم هم داد و گفت : بخور عزیزم که خوب چیزیست و نتیجه هم همینه که می بینید ، و تاریخ آغاز شد ...

2 : فرعون با جاه و جلال و جبروت در حال فرمانروایی بود ولی یه روز زن کنجکاوش یک سبد رو از آب گرفت که توی اون سبد یه کودک بود ، زن فرعون کودک رو برد به قصر و بزرگش کرد و بالاخره همین کودک(حضرت موسی (ع) ) فرعون رو از تخت به زیر کشید و نابودش کرد ...

3 : زلیخا رو که همه میشناسین ، به خاطر هوسبازی های این زن ، یوسف نبی چند سال از جوانیش رو توی زندان سپری کرد ...

4 : جنگ تروی بین اسپارتا ( یونان ) و تروی ، فقط به خاطر یک زن به نام هلن اتفاق افتاد، این زن شوهرش رو رها کرد و همراه پاریس شاهزاده تروی سوار کشتی شد و به تروی رفت و شوهرش هم ، قوم و خویش هاشو جمع کرد و رفتن به جنگ تروی ...

5 : اسکندر مقدونی وقتی رسید به تخت جمشید ، از زیبایی این شاهکار معماری چشماش داشت از حدقه در میومد و دهانش از تعجب باز مونده بود ، ولی زن حسودش بهش گفت : عزیزم چرا تخت جمشید رو آتش نمیزنی ؟ و اسکندر کبریت رو کشید و حسرتی بر دل خودش و ما موند که موند ...

6 : حمزه عموی پیامبر توسط برده ای شهید شد ، ولی زنی به نام هند ، اون برده رو برای این کار اجیر کرده بود و بعد از شهادت حمزه رفت و جگرش رو با دستای خودش کشید بیرون و خام خام خوردش و شد هند جگرخوار ...

7 : عایشه زن پیامبر اسلام جنگ جمل رو بر علیه امام علی (ع) براه انداخت ...

8 : ابن ملجم به خاطر وسوسه ها و وعده های زنی به نام قطام شمشیر رو بر فرق علی (ع) زد و امام رو به شهادت رسوند ...

9 : همونطور که میدونید اکثر امام های ما شیعه ها توسط زنهاشون مسموم شدن و به شهادت رسیدن (دیگه تک تک نام نمی برم ) ...

10 : توی روایات هست که حتی امام زمان (عج) توسط یه پیرزن مسموم میشه و به شهادت میرسه ...

11 : مادر ناصرالدین شاه که زنی جاه طلب بود ، اونقدر توی گوش پسرش خوند که باعث شد امیرکبیر توی حمام فین کاشان با اجل ملاقات کنه ...

12 : خرداد 88 و وسط مناظره انتخاباتی  ، پرونده ، مدرک و عکس زن یک کاندیدا ، وسیله ای شد برای تبلیغات کاندیدای رقیب و در نهایت ............   ...

13 : و اما زیست شناسان یا همون متخصصین ژنتیک ، معتقدند که نسل بشر حدود 29 الی 40 هزار سال پیش ، توی آفریقا از یک زن بوجود اومده ...

 

اینها همه مواردی هستند که نشون میدن ، همیشه پای یک زن در میان است و زنها تاریخ سازند و چقدر میتونن از قابلیتهای پنهانی و تخریبی نیز برخوردار باشن ...


پ . ن 1 : دوستان عزیز حتما مواردی هست که حافظه من یاری نکرده ، پس شما زحمتش رو بکشید ...

پ . ن 2 : دوستان مونث اگه خواستین پستی بزارین که در ارتباط با این متن هست حتما من رو هم خبر کنین تا بخونم ...

پ . ن 3 : مورد 14 در ادامه مطلب هست (خصوصی )

 

ژن کاذب


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
سلام دوستان خوبم ...
با توجه به اینکه پست قبلی حال و هوای سنگینی داشت ، تصمیم گرفتم یه مطلب جدید بزارم تا فضای وبلاگم عوض بشه ، پس بهتر دیدم داستان لاکپشتها رو بنویسم ، داستانی که ٢٠ سال پیش شنیدمش و هنوز هم برام تازگی داره و فکر کنم میتونه مخاطب خاص خودش رو داشته باشه ....

در روزگاری نه چندان دور سه تا لاکپشت کنار جوی آبی نشسته بودن و از گذشته و آینده صحبت میکردن، یکی از لاکپشتها  گفت: نمی دونم چرا ما مثل آدمها اهل تفریح و خوشگذرونی نیستیم ، مگه ما چی از اونا کمتر داریم ، دوتا لاکپشت دیگه هم حرفهای اونو تایید کردن .
لاکپشت در ادامه گفت: من یه پیشنهاد دارم ، چطوره برای آخر هفته بریم کوه کباب بخوریم ، اون دوتا هم طبق معمول قبول کردن و قرار شد وسایل تفریح و کباب رو جمع کنن و آخر هفته برن به قله کوه برای کباب خوردن ....
روز موعود سه تایی وسایل رو برداشتن و روانه کوه شدن ، رفتن و رفتن تا به کوه رسیدن ...
(البته ٣٠ سال طول کشید تا به کوه برسن )
وقتی پس از ٣٠ سال به قله رسیدن فوری وسایل کباب رو آماده کردن چون خیلی گرسنه بودن ...
گوشتها رو تکه تکه کردن و به سیخ کشیدن ، هیزم جمع کردن و آتشی هم درست کردن و سیخ کبابها رو روی آتش گرفتن ، راستی نمک به گوشتها نزدن ، نمکو بده ، نمک کجاست ؟ لاکپشت اولی داد میزد نمک کجاست؟ بله ، نمک رو یادشون رفته بود ...
حسابی کلافه شدن و اعصابشون داغون شد ، این به اون می گفت تو باید نمک می آوردی و اون به این می گفت ، تا اینکه لاکپشت اولی گفت : این جور نمیشه ،باید یکی بره نمک بیاره ، پس از سالها اومدیم کوه کباب بخوریم ، بدون نمک که نمیشه ، اصلا بدون نمک مزه نداره ...
اون دو تا هم طبق معمول تایید کردن و قرار شد قرعه بندازن و به هر کی افتاد بره نمک بیاره ... 
 قرعه افتاد به لاکی سوم ، ولی اون قبول نکرد و گفت: خیلی زرنگین ، شما می خواین منو بفرستین پایین بعد دوتایی کبابها رو بخورین ، نه عمو جون  من گول شما رو نمیخورم ....
 
لاکی اول و دوم شروع کردن به قسم خوردن که ما نامرد نیستیم و بدون تو لب به کبابها نمی زنیم و اصلاً چرا تو داری جر میزنی ؟ قرعه به نامت افتاده باید بری نمک بیاری ، و لاکی سوم هم می گفت شما می خواین منو گول بزنین و  همین که رفتم پایین دو تایی کبابها رو بخورین ... خلاصه به هربدبختی بود راضیش کردن بره نمک بیاره و اونم قبول کرد و موقع رفتن هی می گفت : نامردی نکنین کبابها رو تنهایی بخورین ؟ و بالاخره رفت دنبال نمک ....
سی سال گذشت ، لاکی اولی گفت : تازه رسیده خونه ، مگه نه ؟...
سی سال دیگه هم گذشت و دو تا لاکپشت خوشحال بودن که همین روزا سر و  کلش پیدا میشه و نمک میاره ، ولی خبری ازش نشد ...
لاکی دوم گفت: دیر کرد نه ؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟
لاکی اولی گفت: یک سال براش صبر می کنیم بعد اگه نیومد کبابها رو میخوریم ...
یک سال هم گذشت و باز هم لاکی سوم نیومد ، دومی گفت: چیکار کنیم کبابها رو بخوریم یا نه؟
اولی گفت: ما که ۶١ سال صبر کردیم یک سال دیگه هم صبر می کنیم شاید راه رو گم کرده یا باد و بارون جاده رو خراب کرده ، پس صبر میکنیم .
یک سال بعدی هم گذشت و خبری ازش نشد ...
دومی گفت: حتما اتفاقی افتاده یا اینکه یادش رفته بیاد ، من که دیگه طاقت ندارم ، کبابها از دهن افتاد !!! حیفه بخدا ، بیا بخوریمشون ...
اولی هم گفت: راست میگی کبابها از دهن افتاد !!!  اگه می خواست بیاد بعد از ۶٢ سال حتماً اومده بود ...
 
پس دو تایی سیخها رو آوردن و همین که اومدن گاز اول رو بزنن ، ناگهان لاکی سوم از پشت سنگی که همون اطراف بود پرید بیرون و گفت: دیدی گفتم نامردین ، دیدی گفتم میخواین منو گول بزنین و دوتایی کباب ها رو بخورین ، شما می خواستین منو بفرستین پایین تا خودتون کبابها رو بخورین...؟ کور خوندین ، من زرنگ تر از این حرفهام ... دو لاکپشت با تعجب نگاهی بهش کردن و گفتن : یعنی تو دنبال نمک نرفتی ؟ این همه سال پشت این سنگ قایم شده بودی ؟ و  ....

نتیجه اخلاقی ، به عهده شما خواننده محترم و  بدرود بای بای
 
 

ژن کاذب
[ ۱۳۸٩/٩/٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب