یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

پیشنهاد میشود این پست، همانند طرز گفتار مختار در سریال مختار نامه، خوانده شود ...

به بهانه اینکه،

امروزه حقیقت، مقهور تظاهر و دروغ شده است!! و انگشت نشانه واقعیت، بسوی گور آرزوهاست ...

... سالها پیش غرق در افکار خود از مسیری می گذشتم، که ناگهان همهمه ای برپا شد و صدای خنده فضای اطراف را پر نمود، عده ای شتابان از کنارم رد شدند در حالی که یه یکدیگر می گفتند: زودتر، زود باش، عجله کن ...

یکی از آنها به من گفت: تو هم بیا غریبه، مطمئن باش خوش میگذرد!!

من مردد بودم که همراهشان بروم یا به مسیرم ادامه دهم، که ناگهان مردی قوی هیکل دستم را گرفت و مرا به طرف صدای خنده ها برد ..

آنجا جمعی را دیدم، در حال خندیدن، عده ای هم اطراف ایستاده بودند و همه جا را می پاییدند، بدون آنکه ذره ای بخندند، و یکی هم بود که سخن میگفت، او میگفت و بقیه می خندیدند ...

نزدیکتر شدم، آن مرد گفت و ما خندیدیم، باز گفت و ما خندیدیم، گفت و گفت و گفت، و ما خندیدیم و خندیدیم، او می گفت و ما می خندیدیم ...

در حال خندیدن، لحظه ای احساس کردم جسمی بر پشتم سنگینی میکند، ولی چنان غرق در خنده بودم که به آن توجه نکردم، همانطور که می خندیدم سنگینی آن جسم بر پشتم افزونتر شد، در حال خنده خواستم با دستم سنگینی را کنار بزنم ولی نشد، دستم بالا نیامد ..

احساس بدی داشتم، هر چه سعی کردم نشد، نگاهی به دستانم انداختم آنها بر زمین بودند و مثل چارپایان می ماندم، به اطراف نگریستم، همه در حال خندیدن بودند، در حالی که همه به شکل خر شده بودند !!

ترسیدم، خواستم فرار کنم، ولی یکی از آن کسانی که اطراف را می پایید و نمی خندید، مرا گرفت و سوارم شد، هر چه تلاش کردم و لگد پراندم فایده ای نداشت ..

یکی یکی سوار بقیه هم شدند، با اینکه سوارمان بودند باز هم می خندیدیم ..

به بقیه گفتم: چه شده است؟ چرا ما خر شده ایم؟ ولی آنها فقط می خندیدند و من هم خنده ام می گرفت و می خندیدم ...

سالها گذشته است و ما هنوز خریم، بارمان میکنند، کتکمان میزنند،سوارمان میشوند و لذت میبرند و من به هر که میگویم خر شده ایم ، باور نمیکند و فقط میخندد ..

در این مدت چند باری طویله مان را تعمیر و تمیز کرده اند، و مدتی است که کمی جو و یونجه به غذایمان افزوده اند، آن هم بدلیل کمی لگد پرانی که برای دور کردن پشه ها انجام دادیم و آنها کمی ترسیدند ...

 

 

پ.ن 1: آرزو دارم که روزی از شیر بنویسم .

پ.ن 2: به دوستانتان بگویید، بیایند و ببینند که ژن کاذب خر شده است ..

پ.ن 3: به این باور رسیده ام که در ورای هر حقیقت، غمی نهفته است که آن را تلخ میکند .

پ.ن 4: حواسها جمع، زیاد نخندید ... 

 


ژن کاذب


 

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

وقتی پینوکیو عاشقت میشود ...

در حالی که کیسه ای پر از سکه همراه اوست و گربه نره و روباه مکار هردو در تاریکی جنگل ناپدید شده اند و گم .

هراسان روی تک تک سکه ها نام تو را حک میکند و آنها را در باغ سحرآمیز روبرو می کارد .... بدون آنکه دماغش دراز شود!

سحرگاه از هر سکه درختی روییده با هزاران میوه و هر میوه اش، سکه ایست که نام تو را فریاد میزند و همه از آن پینوکیوست ...

با چندین سکه قایقی می خرد بادبانی، و به سراغ پدر ژپتو میرود در دهان نهنگ ، او را می رهاند و هر دو شادمانه به خانه باز میگردند ، در حالی که هزاران سکه، نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ...

شب هنگام پری مهربان را صدا میزند ، ولی او نیست ، به ناچار چندین دروغ بزرگ می گوید تا دماغش دراز شود و آنگاه  فریادی بر میکشد از درد ، تا دل پری مهربان به رحم آید و بیاید ...

و اینچنین میشود ، پری مهربان می آید با اخمی دو چندان و ناراحت از دروغهای او ...

به تماشایش نشسته است بی هیچ حرکتی ، هرآنچه التماسش میکند ، او را نمی رهاند ، پدر ژپتو پیش می آید و از او می خواهد تا برهاندش از این دماغ دراز .

پری مهربان با کمی شک، او را رها ساخته و قصد عزیمت میکند ، پینوکیو با جهشی مضاعف خود را به او رسانده و از رفتنش ممانعت میکند و از او می خواهد که او و پدر ژپتو را همراهی کند ، کنجکاوانه می پرسد کجا ؟ و پینوکیو با گونه هایی سرخ به او میگوید که به خواستگاری تو خواهند آمد ....

همچنان که سکه ها نام تو را فریاد میزنند ، پری مهربان با لبخندی میگوید : پس پینوکیو عاشق است ؟ و او با گونه هایی سرخ سر به زیر افکنده است ...

لختی میگذرد ، پری مهربان خود را در آیینه می آراید و پینوکیو هم کمی روغن به مفاصلش میمالد و پدر ژپتو کتش را می پوشد و هر سه آراسته براه می افتند از میان جنگل تاریک.

در میان راه گلهایی از درختان و زمین بر می چیند تا هدیه ای باشد از جانب او به تو ...

اکنون به خانه تان رسیده اند ، خانه ی زیباییست با حیاطی وسیع و حوضی نه چندان عمیق که ماهیانی کوچک در آن به دلبری مشغولند .

هرسه وارد خانه میشوند در حالی که پدرت متعجب از حضورشان ، با لحنی عجیب علت حضور را میجوید ..

پدر ژپتو چنین می گوید : آمده ایم خواستگاری دخترت برای پسرم پینوکیو و تو منت بر سر ما گذاشته و او را به غلامی بپذیری ، نیک پسریست با قلبی مهربان و پشتکاری وسیع ، مطمئن هستم که دخترت را خوشبخت خواهد نمود ...

پینوکیو با حالتی که به غش نزدیک است، در حال سرخ شدن است و ضعف ، و همچنان به هزاران سکه ای می اندیشد که نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ...

پدرت همچنان متحیر از حضورخواستگار برای تو ، نفسی عمیق برمی گیرد و می گوید : خوش آمدید ، خوش آمدید ، ولی دختر زیبای من !!! با داشتن صدها خواستگار !!! فعلا قصد کسب دانش دارد و گرفتن مدرک و به ازدواج نمی اندیشد ...

پری مهربان با ذکاوتی فرشته گونه و با صلابت تمام میگوید : کافیست ، همه میدانیم که دختر تو هیچ خواستگاری نداشته و هیچ ، درسی نخوانده !!! اگر نمی خواهید دخترتان شوهر کند پس ما میرویم ... سکوتی حکمفرما میشود و آن را صدای قورت دادن آب دهان پدرت میشکند و با لبخندی از روی ناچاری میگوید : ناراحت نشوید ، مزاح نمودم ، ناراحت نشوید... و از پینوکیو میپرسد :

- شغلت چیست ؟

- در کارگاه پدرم به نجاری مشغولم .

- خانه ای برای سکونت داری ؟

- ندارم .

- ملک و زمین داری ؟

- ندارم .

- اسب و قاطر و ارابه چی ؟ داری ؟

- ندارم .

- سکه و زر داری ؟

- آری دارم ،دارم ، هزاران سکه دارم که نام دخترت را فریاد میزنند و همه از آن من است .

و تو با شنیدن نام سکه، چنان ذوقی میکنی که همه میفهمند جوابت چیست ..

پری مهربان میگوید پس بهتر است همه چیز را زودتر تمام کنیم ..

... و سه روز بعد همه چیز تمام شده است و پینوکیو به تو رسیده است و تو به سکه هایش ...

و هفته ای بعد تو پینوکیو را پس میزنی در حالی که هزاران سکه داری که نام تو بر آنان حک شده و همه از آن توست ..

و ماهها بعد در یک صبح بهاری، پینوکیو از خواب برمی خیزد، در هیبت آدمی، ولی تو همچنان همان حیوان مانده ای ..

 

 

 

پ.ن ١: در زمان جاهلیت که تازه وبلاگ راه انداخته بودم اینو نوشتم ولی نیمه کاره رها شده بود .. الان تمومش کردم .

پ.ن ٢: در زمان جاهلیت اینو واسه یه نفر نوشتم ..

پ.ن ٣: کار شما باید این باشد که برداشت خود را تغییر دهید، شما در تله زندگی گیر نیفتاده اید ....... تولستوی

پ.ن 4: پست بعدیم یه مطلب هست به عنوان .. خر ..

 

 

 

ژن کاذب


 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام، سلام و سلام ...

امروزه فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است، زیرا از لحاظ ماشین توانگر و از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم.

آن تعادل ذهنی که وقتی از ایمان دینی گرمی برمیخواست از میان رفته است.

علم،مبانی فوق طبیعی اخلاقیات را از ما گرفته است و گویی همه ی جهان در اصالتی فردیتی درهم و برهم که نشانه ی قطعه قطعه شدن نامنظم خوی و منش است گم گشته است.

ما باز در برابر مسئله ای هستیم که سقراط را به خود مشغول داشته بود: چگونه میتوانیم اخلاقی طبیعی بدست آوریم که جایگزین ضمانتهای اجرایی مافوق طبیعی، که دیگر نفوذی در انسان ندارد، بشود؟

ما برروی زمین با سرعتی بی سابقه حرکت میکنیم و نمیدانیم، و فکر نکرده ایم، که کجا میرویم و آیا در اینجا برای نفوس ناآرام خود سعادتی پیدا خواهیم کرد.

ما با دانش خود که ما را با قدرت خود مست کرده است نابود می شویم.

ما بدون حکمت نجات نخواهیم یافت .

 

 

قسمتهایی از کتاب لذات فلسفه اثر ویل دورانت

 

 

پ.ن ١: یکی از دوستام گفت: با سیم آخر هرگز ساز نزن .

پ.ن ٢: اگه کسی پست قبل رو خواست بخونه بهم خصوصی بگه تا رمزش رو در اختیارش بزارم ..

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام، سلام و سلام ...

چند تا جمله ی کاذب می نویسم، برای اینکه بماند و بدانم که کیستم ...


١: تنها دلیل فراموشی، لذت است. از چیزی لذت مبر، هرگز آن را فراموش نخواهی کرد و از چیزی لذت ببر، آن را نیز هرگز فراموش نخواهی کرد ..


٢: در دادگاه عشق، سرنوشت بدون آنکه مقصر باشد، لعن و نفرین میشود و محکوم میگردد ..


٣: خوشبختی، دانستن پاسخ سه سوال است :

من کیستم؟

او کیست؟

اینجا کجاست؟


۴: زندگی یک بازی ست، بدون نقطه ی شروع و پایان، از هر جای آن وارد شوی، شروع میشود و از هر کجا خارج شوی، پایان میپذیرد. فقط وارد شو و بدان تنها تماشاچی آن، همان داورش میباشد ..


۵: فرصتها لحظه اند و لحظه ها، تاریخ .. سعی کنیم از فرصتها لحظات تاریخی و شیرین برای خود و اطرافیانمان بسازیم ..


6: بچه ها بدنبال بهانه ای هستند برای گریستن و بزرگترها دنبال بهانه ای برای به هم خندیدن، سعی کنیم بهانه به هیچکدام ندهیم ..


7: خنده ی واقعی از آن کسیست که رنج واقعی را چشیده باشد ..


 

پ.ن 1: وقتی یکی از دوستانم وبلاگش رو حذف کرد و رفت، تصمیم گرفتم متفاوت باشم ، متفاوت بنویسم و هیچوقت به کسی قول ندم .. هیچوقت .

پ.ن 2: تنها کسی که توان از بین بردن یه احساس بد رو داره، فقط یک دوسته .. از نوع واقعی ...

پ.ن 3: کمک .. کمک .. کمک .. چندین روزه که یاهو مسنجرم و یاهو میلم از کار افتادن و حتی نمیتونم ایمیلهامو چک کنم ...

پ.ن 4: یکی گفت: اعتماد به نفست خیلی بالاست!!! نمیدونم چرا اینو گفت؟

پ.ن 5: منتظر پستهای متفاوت بعد باشید ...

 

 

ژن کاذب

[ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

Try Again

دوباره تلاش کن ..

دوباره بجنگ ..

دوباره بساز ..

دوباره رها شو از این دل تنگ ..

دوباره سرود زندگی را بنویس ..

دوباره آهنگ زندگی را بنواز ..

Try Again

دوباره تلاش کن ..

دوباره زندگی کن ..

دوباره به جلو نگاه کن ..

دوباره نشاط را صدا کن ..

دوباره حرکت کن ..

Try Again

دوباره تلاش کن ..

دوباره تنهایی را رها کن ..

دوباره به یاس کوچک باغچه لبخند بزن ..

دوباره در ورای همه ی دردها، تنهایی ها، غمها و خستگی ها، زندگی را آغاز کن .

همین امروز و همین حالا ...

 

 

پ.ن: برای دوستی مهربان، که آرزویم شاد بودن، شاد ماندن و شاد زیستن اوست.

 

 

ژن کاذب

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۳ ] [ ۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

ای خدای مهربون، دلم گرفته


با تو شعرام همگی، رنگه بهاره

با تو هیچ چیزی دلم، کم نمیاره

وقتی نیستی همه چی، تیره و تاره

کاش نبینی تو خطاهامو دوباره


ای خدای مهربون دلم گرفته

از این ابر نیمه جون دلم گرفته

از زمین و آسمون دلم گرفته

آخه اشکامو ببین دلم گرفته

تو خطاهامو نبین دلم گرفته

تو ببخش، فقط همین دلم گرفته


توی لحظه های من شیرین ترینی

واسه عشق و عاشقی تو بهترینی

کاش همیشه محرم دل تو باشم

تو بزرگی، اولین و آخرینی ...


مازیار فلاحی

 

پ.ن ١: از همه ی دوستانی که توی پست قبل با نظرات خصوصی و عمومی منو راهنمایی کردن و به من لطف داشتن ممنونم.

پ.ن ٢: ساده ترین درس زندگی این است: هرگز کسی را میازار .

[ ۱۳٩٠/۱/۱٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،


می خواهم بدانم،


دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟


دکتر شریعتی


 

پ.ن ١: آنگاه که با دروغهایت، اسرار و دردهای دیگری را شنیدی و آن را برای دوستت فاش کردی و با هم خندیدید!!، هی، هی، بماند .. بماند ...

پ.ن ٢: تو محکومی به زندگی کردن، تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی ...

پ.ن ٣: سال جدید با تنفر از تو شروع شد، تو که همه ی ادعاهات، همه ی حرفات و همه ی وجودت دروغ بود، دروغ ...

پ.ن ۴: دوستان عزیزم از همه شما که به من سر میزنید ممنونم ...

پ.ن ۵: دکتر، روحت شاد که اینروزها تنها همدم من هستی ...

پ.ن ۶: برای همه ی دوستانم آرزوی موفقیت و شادی دارم ...

 

 

ژن کاذب

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب