یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه میکشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است ... خوب .

خوب، خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من بیدار مانده ام .

نمیدانم چه کاری دارم ...

 

دکتر شریعتی

 

 

پ.ن ١: وقتی حسی را نمی فهمی، همدردی نکن .. با توام ژن کاذب .

پ.ن ٢: از همه ی دوستانی که با خوندن این پست متاثر شدن معذرت می خوام ..

پ.ن ٣: روز زن را به همه ی زنها، مخصوصا مادرها تبریک میگم ..

پ.ن ۴: زندگی یعنی، یک لحظه ی بعد تو پشیمانی ..

پ.ن ۵: همیشه مقصر کسی میشود که موضوع را درک کرده و فهمیده باشد ..

پ.ن ۶: مهربانی ام دارد خاک میخورد ..

 

[ ۱۳٩٠/۳/۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

چه فرقی می کند من که هستم یا چه هستم؟

چه فرقی می کند کجا هستم یا کجا خواهم بود؟ کجا کار می کنم؟ کجا زجر می کشم؟

چه فرقی می کند من کیستم؟هر شب در کنار کدام خیابان می خوابم؟ کارتنی که زیر من است، کارتن چیست؟

چه فرقی می کند آسمان آبی است یا ابری؟ شب ستاره دار است یا بی ستاره؟ زمین سرد است یا گرم؟

چه فرقی می کند نفت بشکه ای چند دلار بفروش میرسد؟ بلیط هواپیما و قطار گران است یا نه؟

چه فرقی می کند خط فقر چند ریال است؟

چه فرقی می کند کدام شهر زیباتر است؟ کدام رود خروشان تر؟ کدام کوه بلندتر؟ یا کدام دشت وسیع تر؟

چه فرقی می کند، چه کسی به من بخندد؟ به لباسهایم، به قیافه ام، به افکارم؟

چه فرقی می کند از سرما چه کتابی را بسوزانم؟ چه صفحه ی زیبایی را بر باد دهم؟

چه فرقی می کند به جای غذا، خشم فرو خورم؟ به جای عشق، خشم بپرورانم؟ و هر شب از تنهایی خشم را در آغوش کشم؟

چه فرقی می کند در زیر کدام پل، در کنار کدام جاده، در میان کدام آشغال، یا در فاضلاب کدام شهر، زندگی را بدرود گویم؟

مگر فرقی هم می کند؟...

من زاده ی فقرم ...

 

 

پ.ن ١: این متن را می توانستم بیش از صد صفحه ادامه دهم، ولی چه فرقی می کند؟

پ.ن ٢: باید بیاموزم، دردم، غمم و خشمم را در خود فرو ریزم، دوستان و اطرافیان من لایق شادی هستند ..

پ.ن ٣: وقتی دچار خستگی روح می شوم، دوست دارم با کسی حرف بزنم، وقتی کسی نیست با خودم حرف می زنم و می نویسم ..

پ.ن ۴: چه فرقی می کند من عاشق بشوم یا نه؟

پ.ن ۵: مگذار کسی به تو عادت کند!! این جمله را چند روزیست با خود تکرار می کنم ..

پ.ن ۶: دوست را شادیِ باهم می سازد و نه همدردی ...... نیچه

پ.ن ٧: مدتی است حس عجیبی گلویم را میفشارد، حس بدی نیست، حس خیلی بدیست ..

پ.ن ٨: این پست حال و روز خیلی هاست، ولی من نه .. 

 

ژن کاذب

[ ۱۳٩٠/٢/٢٩ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

زمانی به گونه ای آشتی ناپذیر احساس تحقیر می کنیم که دریابیم،

آن جا که فکر می کردیم عزیزمان می دارند،

فقط به ما چون اثاث خانه و تجمل نگریسته اند و

صاحبخانه جلوی میهمانانش با ما حس خودپسندی خود را ارضاء کرده است ..

 

نیچه

 

پ.ن ١: اکنون این احساس بر من چیره گشته است ..

پ.ن ٢: دعوت شده بودم، رفتم، ولی کسی نبود ..

پ.ن ٣: کسانی که به آنان عشق می ورزیم از بیشترین قدرت برای آزردن ما برخوردارند ..

پ.ن ۴: گفتی بمان، ماندم .. گفتی بخوان، خواندم ..گفتی بمیر، مُردم .. و تو شاخه گلی را که آورده بودی با خود بردی ..

پ.ن ۵: به مرحله ای رسیده بودم که قصد داشتم وبلاگم را رها کنم و بروم، ولی دوستانی هستند هنوز ..

پ.ن ۶: گاهی حقیقت، آنگونه که می گویند تلخ نیست، بلکه، تلخه تلخه تلخه تلخ است ..

پ.ن ٧: قصد دارم فاصله ی پستها را کمتر کنم ..

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

سلام، سلام و سلام ...


1: جمعه که تعطیل است، شنبه هم سختگیر، پنج شنبه هم نیمه تعطیل، پس همان یکشنبه تا چهارشنبه را عاشق میشوم! فکر کنم کافیست ..


2: من آدم محترمی هستم! آنقدر محترم که وقتی به دستشویی میروم مگسها هم، از جایشان بلند میشوند ..


3: دستم را از جیبم در آوردم تا سلام کنم، جیبم را زدند ..


4: دو رکعت نماز خواندم، در حالتی روحانی و بدون آنکه شیطان مزاحمم شود! وقتی تمام شد یادم آمد که وضو نداشتم ..


5: مرا متعجب کردند، دهانم که باز مانده بود، شربت اوسکلی به حلقم ریختند ..


6: کودکی میدوید، بخاطر اینکه پاهایش به هم تعارف کردند، زمین خورد ..


7: سیگاری آتش میزنم، تا دودی که از شیشه ی دودی عینکت در این فضا برجای مانده را محو کند ..

 

 

 

پ.ن 1: یکی گفت: خارج شو از این کلیشه! و سعیم را کردم، نمیدانم خارج شدم یا نه؟

پ.ن 2: به هر حال زندگی در حال ادامه یافتن است، چه بخواهیم چه نخواهیم ..

پ.ن 3: همین هفته میرم نمایشگاه، از دوستان هر کسی که کتاب خوبی سراغ داره که میتونه جنس منه کاذب رو کامل کنه، دریغ نفرماید ..

پ.ن 4: خواستم از روزمرگی فرار کنم، دچار سالمرگی شدم ..

 

 

ژن کاذب 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

پسرک احساساتی چشم تیله ای

در حالی که سر به زیر افکنده بود گفت:

من که از این کارها بلد نیستم!!

دخترک زیباروی چشم سیاه

در حالی که پر از هیجان بود گفت:

اگر آن را بیاوری، من همیشه با تو هستم!!

- پسرک چشم تیله ای عاشق چشمان سیاه دخترک بود -

رفت و انگشتری شاهزاده را، برای دخترک ربود!!

دخترک چشم سیاه زیباروی، انگشتری را گرفت و شادمان برفت .

چند روزی همه بدنبال یافتن انگشتری بودند.

شاهزاده برای یابنده پاداش و برای کسی که آن را ربوده، کیفری سخت گذاشت.

پسرک چشم تیله ای هم، چند روزی از دخترک چشم سیاه خبری نداشت!

تا اینکه بالاخره او را دید و خوشحال به سمتش دوید!

دخترک با دیدن او گفت:من کار دارم و رفت!!! دخترک به سمت شاهزاده میرفت!!

رفت و انگشتری را به شاهزاده داد و گفت: میدانم چه کسی آن را ربوده است!!

انگشتش را بسمت پسرک گرفت؛ آنکه سر به زیر افکنده است ...

- دخترک عاشق چشمان تیله ای شاهزاده بود -

فردای آن روز در میدان شهر، پسرک به سمت کیفرش میرفت!!

دخترک اما، خوشحال در کنار شاهزاده،محو چشمان تیله ای او بود ..

ناگهان شاهزاده گفت: آن پسر چه چشمان تیله ای زیبایی دارد!

دخترک نگاهی کرد، باور نمیکرد! تاکنون چشمان تیله ای به این زیبایی ندیده بود!!!

نگاهی به شاهزاده انداخت، چشمان شاهزاده در برابر چشمان پسرک که تیله ای نبود!!

بلند شد، دوید و خود را از میان جمعیت به پسرک رساند ..

دیگر دیر شده بود، چشمان تیله ای پسرک بر زمین افتاده بود ..

فریادی زد، چشمان تیله ای را از زمین برداشت، نگاهی به پسرک انداخت،

پسرک میخندید!!

گفت چرا میخندی؟

پسرک گفت: من عاشق سیاهی چشمان تو بودم و اکنون تمام دنیای من همچون چشمان تو سیاه گشته ..

دخترک لبخندی بر لب گرفت، چشمان تیله ای را بر زمین انداخت!!

شاهزاده هنوز آنجا بود ...



پایان می توانست اینچنین باشد؛

دخترک فریادی کشید، چشمان تیله ای را بوسید، خنجری بر چشمان خود زد، تا آنچه بر سر پسرک آمده را بر سر خود تلافی کند ..

یا اینچنین؛

دخترک چشمان تیله ای را بوسید، اشک ریخت و پسرک را در آغوش گرفت و همیشه با او ماند ..

پایان می توانست اینچنین باشد ولی نیست، ولی نیست و نخواهد بود و پایان همان است که نوشتم و جز آن نیست ...

 

 

پ.ن 1: فکر نمیکردم که یه روز، اینجوری تحقیر بشم / به جرم دوست داشتن تو، اینجوری تنبیه بشم ..

پ.ن 2: کاش پایان برای من همیشه اینگونه سریع بود، دودلی نبود، دوراهی نبود ..

پ.ن ٣: زمان مرا در آغوش گرفته و با خود می برد، کاش می ماندم، کاش میتوانستم بمانم ..

پ.ن ۴: تعقل در شروع، میتواند پایانی خوش رقم بزند ..

پ.ن 5: اگر نسبت به چیزی که از آن تو نیست تعصب بورزی، همان لحظه نسبت به آن چیزی که از آن توست غفلت ورزیده ای ...

پ.ن ۶: خانه ای دارم پر از سر و صدا، امــا ...

 

 

ژن کاذب

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]

من فقط گفتم : سلام ...

 

یکی چنان مرا مخلص دانست - چون خودش را سرور و آقا میدانست - و گفت: سلامٌ علیکم و رحمه الله و برکاته و رفت ..

 

یکی سر در گریبان داشت، نگاهی کوتاه کرد - شاید مرا دیوانه پنداشت - و هیچ نگفت و رفت ..

 

یکی لبخندی زد و گفت: سلام بر شما و رفت ..

 

یکی چادرش را محکمتر گرفت، نیم نگاهی کرد، اخمی کرد و زیر لب چیزی گفت و رفت ..

 

یکی دستم را گرفت و شروع کرد به حرف زدن، ساعتها حرف زد و من نزدیک بود هر چه دیدم و شنیدم و میشنوم را بر سر و صورتش بالا بیاورم، و بالاخره رفت ..

 

یکی دهان گشادش را باز کرد و با گند نفسش فریادی زد و گفت: مگر خودت ناموس نداری؟ کثافت آشغال احمق!!! و رفت ..

 

یکی سری تکان داد - فکر کرد گدایی میکنم - و گفت: برو، خدا روزیتو یه جای دیگه بده و رفت ..

 

و من فقط گفته بودم: سلام ...

 

 

و اینکه ..

نتیجه گیری نمیکنم ، فقط یه سوال میپرسم ..

به نظر شما یک خواننده، باید برای دل خودش بخواند یا سلیقه ی مردم؟

 

 

 

پ.ن 1: از این پست خوشم نمیاد ..

پ.ن 2: در حال نوشتن داستانک پسر چشم تیله ای هستم، امیدوارم بتونم تمومش کنم، البته وقت زیادی هم براش صرف نکردم ..

پ.ن 3: هر روز افراد زیادی به ما لبخند میزنند ولی، همه ی آنها ما را دوست ندارند ...

پ.ن 4: کسی که زندگی را خوب درک کرده باشد، مرگ را زیباترین و دلنشین ترین ترانه هستی میداند ..

پ.ن 5: وقتی به راه دل میرم، پشیمون میشم و وقتی به راه عقل، دلم غمگین میشه و میگیره .. 

پ.ن 6: آه ای روزهای رفته!! کاش خاطراتی برجای نمی ماند ..

 

 

 

ژن کاذب

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]

تو

زیبا مهروی قصر خسرو، همدم پرویز

چراغ روشن شاه جوان بختی ..

منم فرهاد، منم فرهاد، فقیر و کوهکن، فرهاد بی فریاد

منم فرهاد،

با کوه و کمر همدم، رفیق سالیان سنگ،

صبور و رنجبر، با مار و مور و خار و خس هم غم!

عزیز من:

قرار خواب من، معشوقه دیرین

گل یکدانه ی رویایی ام، شیرین

نمیدانم چرا دنیای دون آدمیزادان، قرارش بر مدار هرگز و ناممکن و هیهات و ناهنجار میگردد؟

نمیدانم چرا پیوسته از ما مردم زار و فقیر شهر، کسی با جان و دل خواهان شهزادی زیبا و حجاب دار میگردد؟

تو اصلا باب دندان خدایان زر و زوری

من بی زور و زر، تا خسرو زرین کلاه مملکت مانده، چه میگویم؟

ولی شیرین من، شهزاد آرمان ..

پای از گلیم خویش بیرونتر نباید برد در قانون ساسانی

و گرنه لعنت موبد، و گرنه تهمت بی دینی و زندیق،

و گرنه چکمه دژخیم خواهد بود و کمتر حکم زندانی ...

تو شهبانوی ایرانی،

منم این کوهکن در کوههای بی سرانجامی و گمنامی ..

همیشه بین ما دیوار خواهد بود ..

وصالت را نمی خواهم

کنارت را نمی خواهم

خیال مهربان تو مرا کافیست

تنت ارزانی صورت پرستان مدائن باد

منم فرهاد، فقیر و کوهکن، فرهاد بی فریاد

منم فرهاد، جرثومه ی تاریخ بدبختی و گمنامی

و نامم ناله ی نفرین صدها عاصی و آگاه

منم فرهاد بی فریاد، منم فرهاد گم در یاد ...


 

پ.ن 1: نمیدونم شعر از کیه؟ آبجیم واسم فرستاد و به حس و حالم خورد ...

پ.ن 2: گاهی وقتها یه برداشت نادرست، توسط یه دوست، چنان بهم میریزدم که ...

پ.ن 3: آهنگ وبلاگم رو عوض کردم، شاید برای هر متنی اهنگ خاص خودشو بزارم، شاید هم این تا ابد بمونه.

پ.ن 4: و چه اندیشه ای تلخ تر از اینکه، آنکس که دوستت میدارد، دشمنت است.

پ.ن 5: حواسمان باشد، مردم خانواده خداوندند و کسی چه میداند او در گوش تک تک اعضای خانواده اش چه رازی گفته است؟

پ.ن 6: خیلی دلم گرفته ...

[ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب