یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

می خواستم رو در رو با همه صحبت کنم اما دیگه حرفای من تو کلام نمی گنجن . بنابراین باید حرفامو بنویسم ، قلم و کاغذ رو میارم و بعد از کمی مکث شروع میکنم : من ... من ... نه ، فایده نداره ، هر چی به مغزم فشار میارم نمی تونم چیزی بنویسم ، تا چند دَقیقه پیش همه چی آماده گفتن بود ولی حالا مثله اینکه مغزم هنگ کرده باشه، هیچی یادم نمیاد .... هیچ.


قلم و کاغذ رو به گوشه ای پرت می کنم ، کلافه ام ، نمی دونم چکار کنم ، ناگهان نگام میافته به صفحه کلید ، آره خودشه باید همه چی رو تو وبلاگ بنویسم ؛ انگشتهای ظریف من ، رقص موزون رو شروع کنین ، من ... من ... ، بازم فایده نداره ، مغزم از کار افتاده ، اصلا هیچی بیرون نمیاد .... هیچ .


نمیدونم این چه حسیه که منو رها نمی کنه ، سردرد عجیبی دارم با دستام سرم رو فشار میدم ، خیلی خسته ام ، آخ که یه نخ سیگار چقدر الان میچسبه، نمی دونم چرا هیچوقت سیگار نکشیدم با اینکه همیشه طالب سیگار بودم ولی هیچوقت سیگاری نشدم .... دلیل اینهمه کلافگی فقط یه چیز میتونه باشه ؛ عشق ، درسته من عاشق شدم و این حس خوبی نیست ! این عشق ، عشق خوبی نیست ، چون بدون منطق شکل گرفت ، بدون کمک گرفتن از عقل ، عقلم درون سیاهچاله ذهنم به زنجیر کشیده شده ، همیشه میدونستم که وقتی عقل کنار گذاشته بشه ، جای اونو یه حس دیگه پر میکنه ، یه حس ویرانگر ، درسته ؛ جنون و هیچ کارش هم نمیشه کرد ... هیچ .


حالا جنون فرماندهی بدنم رو برعهده داره و همه چی تحت کنترلشه ، با دستور جنون حس مُردن تو وجودم تزریق میشه ، همینطور که روی صندلی نشستم به خودم میگم عجب روزیه واسه مردن ، ناخود آگاه دستام از روی میز بسته تیغ رو بر میدارن ، همه اعضاء تسلیم جنون هستن ، دستام دو تا تیغ رو از جلدشون میکشن بیرون ، آستینم رو میزنم بالا ، چشمامو میبندم ، تیغا رو رگم می سرّن ، کمی درد داره ولی کم کم تبدیل میشه به سوزش ، چشمامو باز میکنم ، با هر تپش قلبم خون میپاشه دورو برم ، همه جا داره سرخ میشه ، فکر کنم رنگ عشق همینه ، سرخ ، دیگه هیچ حسی ندارم ... هیچ .


بدنم داره سست میشه ، همه خاطراتم خیلی سریع به عقب مرور میشن ، ٢٠سالگی ، ١٠ سالگی و ... حتی بچگیمو هم میبینم ، چقدر زود همه چی داره تموم میشه ؟ آخ که یه نخ سیگار چقدر میچسبه؟ دیگه کاملا سست شدم ، فقط پلکهام تکون میخورن ، یه گوشه از چشممو باز میکنم ، اون کیه داره بهم میخنده ؟ میشناسمش ، آره میشناسمش ، خودشه ابلیس ! همراه همیشگی تنهایی ام ، اومده تماشا ولی چرا میخنده ؟ عزراییل هم اومد ، مثل نور می درخشه ، پس چرا عزراییل رو سیاه نقاشی میکنن ؟ عزراییل میخواد دست بکار بشه و من با خودم اینو تکرار میکنم که همه چی تموم شد ، حتی قبرستون هم حاضر نیست منو بپذیره ، از عزراییل میپرسم درهای جهنم رو باز کردن ؟ اون هم مشغول میشه و فقط میگه : هیچی نگو .... هیچ .... و دیگر هیچ .

 

 

                                                                                

  ... ژن کاذب ...


[ ۱۳۸٩/۸/٢٩ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب