یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

وقتی پینوکیو عاشقت میشود ...

در حالی که کیسه ای پر از سکه همراه اوست و گربه نره و روباه مکار هردو در تاریکی جنگل ناپدید شده اند و گم .

هراسان روی تک تک سکه ها نام تو را حک میکند و آنها را در باغ سحرآمیز روبرو می کارد .... بدون آنکه دماغش دراز شود!

سحرگاه از هر سکه درختی روییده با هزاران میوه و هر میوه اش، سکه ایست که نام تو را فریاد میزند و همه از آن پینوکیوست ...

با چندین سکه قایقی می خرد بادبانی، و به سراغ پدر ژپتو میرود در دهان نهنگ ، او را می رهاند و هر دو شادمانه به خانه باز میگردند ، در حالی که هزاران سکه، نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ...

شب هنگام پری مهربان را صدا میزند ، ولی او نیست ، به ناچار چندین دروغ بزرگ می گوید تا دماغش دراز شود و آنگاه  فریادی بر میکشد از درد ، تا دل پری مهربان به رحم آید و بیاید ...

و اینچنین میشود ، پری مهربان می آید با اخمی دو چندان و ناراحت از دروغهای او ...

به تماشایش نشسته است بی هیچ حرکتی ، هرآنچه التماسش میکند ، او را نمی رهاند ، پدر ژپتو پیش می آید و از او می خواهد تا برهاندش از این دماغ دراز .

پری مهربان با کمی شک، او را رها ساخته و قصد عزیمت میکند ، پینوکیو با جهشی مضاعف خود را به او رسانده و از رفتنش ممانعت میکند و از او می خواهد که او و پدر ژپتو را همراهی کند ، کنجکاوانه می پرسد کجا ؟ و پینوکیو با گونه هایی سرخ به او میگوید که به خواستگاری تو خواهند آمد ....

همچنان که سکه ها نام تو را فریاد میزنند ، پری مهربان با لبخندی میگوید : پس پینوکیو عاشق است ؟ و او با گونه هایی سرخ سر به زیر افکنده است ...

لختی میگذرد ، پری مهربان خود را در آیینه می آراید و پینوکیو هم کمی روغن به مفاصلش میمالد و پدر ژپتو کتش را می پوشد و هر سه آراسته براه می افتند از میان جنگل تاریک.

در میان راه گلهایی از درختان و زمین بر می چیند تا هدیه ای باشد از جانب او به تو ...

اکنون به خانه تان رسیده اند ، خانه ی زیباییست با حیاطی وسیع و حوضی نه چندان عمیق که ماهیانی کوچک در آن به دلبری مشغولند .

هرسه وارد خانه میشوند در حالی که پدرت متعجب از حضورشان ، با لحنی عجیب علت حضور را میجوید ..

پدر ژپتو چنین می گوید : آمده ایم خواستگاری دخترت برای پسرم پینوکیو و تو منت بر سر ما گذاشته و او را به غلامی بپذیری ، نیک پسریست با قلبی مهربان و پشتکاری وسیع ، مطمئن هستم که دخترت را خوشبخت خواهد نمود ...

پینوکیو با حالتی که به غش نزدیک است، در حال سرخ شدن است و ضعف ، و همچنان به هزاران سکه ای می اندیشد که نام تو را فریاد میزنند و همه از آن اوست ...

پدرت همچنان متحیر از حضورخواستگار برای تو ، نفسی عمیق برمی گیرد و می گوید : خوش آمدید ، خوش آمدید ، ولی دختر زیبای من !!! با داشتن صدها خواستگار !!! فعلا قصد کسب دانش دارد و گرفتن مدرک و به ازدواج نمی اندیشد ...

پری مهربان با ذکاوتی فرشته گونه و با صلابت تمام میگوید : کافیست ، همه میدانیم که دختر تو هیچ خواستگاری نداشته و هیچ ، درسی نخوانده !!! اگر نمی خواهید دخترتان شوهر کند پس ما میرویم ... سکوتی حکمفرما میشود و آن را صدای قورت دادن آب دهان پدرت میشکند و با لبخندی از روی ناچاری میگوید : ناراحت نشوید ، مزاح نمودم ، ناراحت نشوید... و از پینوکیو میپرسد :

- شغلت چیست ؟

- در کارگاه پدرم به نجاری مشغولم .

- خانه ای برای سکونت داری ؟

- ندارم .

- ملک و زمین داری ؟

- ندارم .

- اسب و قاطر و ارابه چی ؟ داری ؟

- ندارم .

- سکه و زر داری ؟

- آری دارم ،دارم ، هزاران سکه دارم که نام دخترت را فریاد میزنند و همه از آن من است .

و تو با شنیدن نام سکه، چنان ذوقی میکنی که همه میفهمند جوابت چیست ..

پری مهربان میگوید پس بهتر است همه چیز را زودتر تمام کنیم ..

... و سه روز بعد همه چیز تمام شده است و پینوکیو به تو رسیده است و تو به سکه هایش ...

و هفته ای بعد تو پینوکیو را پس میزنی در حالی که هزاران سکه داری که نام تو بر آنان حک شده و همه از آن توست ..

و ماهها بعد در یک صبح بهاری، پینوکیو از خواب برمی خیزد، در هیبت آدمی، ولی تو همچنان همان حیوان مانده ای ..

 

 

 

پ.ن ١: در زمان جاهلیت که تازه وبلاگ راه انداخته بودم اینو نوشتم ولی نیمه کاره رها شده بود .. الان تمومش کردم .

پ.ن ٢: در زمان جاهلیت اینو واسه یه نفر نوشتم ..

پ.ن ٣: کار شما باید این باشد که برداشت خود را تغییر دهید، شما در تله زندگی گیر نیفتاده اید ....... تولستوی

پ.ن 4: پست بعدیم یه مطلب هست به عنوان .. خر ..

 

 

 

ژن کاذب


 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب