یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان
سلام دوستان خوبم ...
با توجه به اینکه پست قبلی حال و هوای سنگینی داشت ، تصمیم گرفتم یه مطلب جدید بزارم تا فضای وبلاگم عوض بشه ، پس بهتر دیدم داستان لاکپشتها رو بنویسم ، داستانی که ٢٠ سال پیش شنیدمش و هنوز هم برام تازگی داره و فکر کنم میتونه مخاطب خاص خودش رو داشته باشه ....

در روزگاری نه چندان دور سه تا لاکپشت کنار جوی آبی نشسته بودن و از گذشته و آینده صحبت میکردن، یکی از لاکپشتها  گفت: نمی دونم چرا ما مثل آدمها اهل تفریح و خوشگذرونی نیستیم ، مگه ما چی از اونا کمتر داریم ، دوتا لاکپشت دیگه هم حرفهای اونو تایید کردن .
لاکپشت در ادامه گفت: من یه پیشنهاد دارم ، چطوره برای آخر هفته بریم کوه کباب بخوریم ، اون دوتا هم طبق معمول قبول کردن و قرار شد وسایل تفریح و کباب رو جمع کنن و آخر هفته برن به قله کوه برای کباب خوردن ....
روز موعود سه تایی وسایل رو برداشتن و روانه کوه شدن ، رفتن و رفتن تا به کوه رسیدن ...
(البته ٣٠ سال طول کشید تا به کوه برسن )
وقتی پس از ٣٠ سال به قله رسیدن فوری وسایل کباب رو آماده کردن چون خیلی گرسنه بودن ...
گوشتها رو تکه تکه کردن و به سیخ کشیدن ، هیزم جمع کردن و آتشی هم درست کردن و سیخ کبابها رو روی آتش گرفتن ، راستی نمک به گوشتها نزدن ، نمکو بده ، نمک کجاست ؟ لاکپشت اولی داد میزد نمک کجاست؟ بله ، نمک رو یادشون رفته بود ...
حسابی کلافه شدن و اعصابشون داغون شد ، این به اون می گفت تو باید نمک می آوردی و اون به این می گفت ، تا اینکه لاکپشت اولی گفت : این جور نمیشه ،باید یکی بره نمک بیاره ، پس از سالها اومدیم کوه کباب بخوریم ، بدون نمک که نمیشه ، اصلا بدون نمک مزه نداره ...
اون دو تا هم طبق معمول تایید کردن و قرار شد قرعه بندازن و به هر کی افتاد بره نمک بیاره ... 
 قرعه افتاد به لاکی سوم ، ولی اون قبول نکرد و گفت: خیلی زرنگین ، شما می خواین منو بفرستین پایین بعد دوتایی کبابها رو بخورین ، نه عمو جون  من گول شما رو نمیخورم ....
 
لاکی اول و دوم شروع کردن به قسم خوردن که ما نامرد نیستیم و بدون تو لب به کبابها نمی زنیم و اصلاً چرا تو داری جر میزنی ؟ قرعه به نامت افتاده باید بری نمک بیاری ، و لاکی سوم هم می گفت شما می خواین منو گول بزنین و  همین که رفتم پایین دو تایی کبابها رو بخورین ... خلاصه به هربدبختی بود راضیش کردن بره نمک بیاره و اونم قبول کرد و موقع رفتن هی می گفت : نامردی نکنین کبابها رو تنهایی بخورین ؟ و بالاخره رفت دنبال نمک ....
سی سال گذشت ، لاکی اولی گفت : تازه رسیده خونه ، مگه نه ؟...
سی سال دیگه هم گذشت و دو تا لاکپشت خوشحال بودن که همین روزا سر و  کلش پیدا میشه و نمک میاره ، ولی خبری ازش نشد ...
لاکی دوم گفت: دیر کرد نه ؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟
لاکی اولی گفت: یک سال براش صبر می کنیم بعد اگه نیومد کبابها رو میخوریم ...
یک سال هم گذشت و باز هم لاکی سوم نیومد ، دومی گفت: چیکار کنیم کبابها رو بخوریم یا نه؟
اولی گفت: ما که ۶١ سال صبر کردیم یک سال دیگه هم صبر می کنیم شاید راه رو گم کرده یا باد و بارون جاده رو خراب کرده ، پس صبر میکنیم .
یک سال بعدی هم گذشت و خبری ازش نشد ...
دومی گفت: حتما اتفاقی افتاده یا اینکه یادش رفته بیاد ، من که دیگه طاقت ندارم ، کبابها از دهن افتاد !!! حیفه بخدا ، بیا بخوریمشون ...
اولی هم گفت: راست میگی کبابها از دهن افتاد !!!  اگه می خواست بیاد بعد از ۶٢ سال حتماً اومده بود ...
 
پس دو تایی سیخها رو آوردن و همین که اومدن گاز اول رو بزنن ، ناگهان لاکی سوم از پشت سنگی که همون اطراف بود پرید بیرون و گفت: دیدی گفتم نامردین ، دیدی گفتم میخواین منو گول بزنین و دوتایی کباب ها رو بخورین ، شما می خواستین منو بفرستین پایین تا خودتون کبابها رو بخورین...؟ کور خوندین ، من زرنگ تر از این حرفهام ... دو لاکپشت با تعجب نگاهی بهش کردن و گفتن : یعنی تو دنبال نمک نرفتی ؟ این همه سال پشت این سنگ قایم شده بودی ؟ و  ....

نتیجه اخلاقی ، به عهده شما خواننده محترم و  بدرود بای بای
 
 

ژن کاذب
[ ۱۳۸٩/٩/٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب