یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

 

سلام ، سلام ، سلام ...

شب یلدا بهتون خوش بگذره ، اینهم داستانی که قولش رو داده بودم این داستان واقعیه و تمام شخصیتهاش هم واقعی ان ، فقط یه خورده طولانی شده که تقصیر من نیست ، آخه شب یلدا هم طولانیه ، لطفا تا آخرش بخونین و در آخر سعی میکنم یه نتیجه گیری هم داشته باشم فقط یادتون باشه که من آنتوان چخوف یا داستایوفسکی نیستم ، من فقط یه ژن کاذبم ...

داستان مربوط است به اوایل مهر ماه ٨٨ ؛ زمانی که یه خانم که آبجی من رو می شناخت بهش زنگ زد و پس از احوالپرسی و صحبت از همه جا ، رفت سراغ اصل مطلب و گفت: شما داداشی ، برادری، داری که ازدواج نکرده باشه یا قصد ازدواج داشته باشه (اون خانم دو تا از برادرهای منو که ازدواج کردن رو میشناسه) خواهرم گفت: خب ، یکی هست ... ، با وجودی که موقع ازدواجشه ولی حرفی از زن گرفتن نمیزنه، خانم با خوشحالی گفت: چه جالب، من یه خواهر زاده دارم که خانم مهندسه، چون من شما و دو تا از داداشات رو میشناسم و خانواده خوبی هستین، بهتره کاری کنیم تا این دو تا جوون به هم برسن و با هم ازدواج کنن ...

خواهرم با بهانه تراشی این پیشنهاد رو قبول نکرد، ولی اون خانم اینقدر اصرار کرد تا بالاخره آبجی من قبول کرد و توی خیابون اون خانم و خواهر زاده اش رو ملاقات کرد ...

بعد از چند روز آبجیم اومد و گفت: جریان از این قراره و همه چی رو برام تعریف کرد و گفت: دختره مهندسه، باکمالات، ظاهرش عالی، پدر و مادرش عالی، وضع مالی باباش توپ ولی، نمیدونم چرا دارن تعارفش میکنن؟ من هم که نیشم تا بناگوش باز شده بود گفتم: نمیدونم والا ، خواهرم گفت: نمیدونی؟ آخه مگه تو چی داری؟ نه ماشین داری، نه خونه، نه شغل درست و حسابی، نه پول و پله و ملک و زمین، حتی یه قیافه درست و حسابی هم نداری !!! حالا میگی نمیدونم؟ باید از خدات باشه ولی موضوع یه خورده مشکوکه و نمیدونم چرا دارن تعارفش میکنن ، اونم به تو !!! من میرم بهشون میگم داداشم قصد ازدواج نداره ... من هم که مثل چوب خشک شده بودم گفتم: آره برو بگو میخواد درس بخونه، ادامه تحصیل بده، بگو میخواد مدرک بگیره ...

ولی اون خانم دست بردار نبود و هر روز زنگ میزد به آبجیم، حتی یه بار هم رفته بود خونه شون، آبجی من هم بهانه تراشی میکرد یا به تلفنش جواب نمیداد ... بعد از چند ماه (دقیقا اول آذر ماه) بالاخره آبجیم کوتاه اومد و زنگ زد بهم و گفت: فردا صبح ساعت ١٠ میای خونه ما تا با خانم مهندس صحبت کنی (ازاین به بعد به خانم مهندس میگم عروس خانم تا شخصیتها با هم قرو قاطی نشن ) من هم بال درآوردم و فردای اون روز رفتم خونه خواهرم ، عروس خانم بود و خاله اش و خواهرم ، فوری ما رو تنها گذاشتن تا به تفاهم برسیم، نزدیک دو ساعت با هم حرف زدیم و جالب این بود ، توی همه موارد تفاهم داشتیم، اصلا باورم نمیشد خانم مهندسی که ۵ سال ازم کوچکتره داره اینقدر راحت با تمام نداشته هام کنار میاد ، حتی قیافه ام !!! داشت باورم میشد که ناف ما رو توی آسمونها برای هم بریدن ... ازش آدرس خونه و دانشگاه و مدرسه اش رو گرفتم و فرداش رفتم تحقیق همه چی درست بود ، فرشته ای بود که از آسمونها اومده بود ، به خواهرم گفتم همه چی ردیفه و اونم به خاله اش خبر داد و قرار شد ١٠ آذر بریم خونه شون واسه خواستگاری ...

١٠ آذر شد و من با خوشحالی، خیلی شکیل و مرتب با دسته گلی به رنگ آبی و سرخ( کفشهام رو هم واکس زدم ) همراه با خانواده رفتم خواستگاری ... وارد خونه عروس خانم که شدیم، خیلی خوب تحویلمون گرفتن و من هم دلم قرص بود که همه چی تمومه ولی، پدر عروس شروع کرد به سوالهای سخت پرسیدن و به نوعی میشه گفت اصلا از ماجرای ما خبر نداشت، من و خواهرم فقط با تعجب به خاله عروس نگاه میکردیم ، پس از اینکه دیدم پدر عروس با اخمهاش اصلا حاضر به پذیرفتن بنده نیست (به غلامی ) دل رو زدم به دریا و با صدای بلندی گفتم: ننه ، پاشو بریم که اینجا جای ما نیست، همه بلند شدیم و از خونه عروس خانم اومدیم بیرون، مادر و خاله عروس با اصرار میخواستن ما رو نگه دارن ، ولی من حسابی به رگ غیرتم برخورده بود پس رو به خاله عروس کردم و گفتم: این رسمش نبود، شما که قرار نبود به ما دختر بدین چرا ما رو این همه راه کشوندین اینجا؟ چرا اینهمه اصرار میکردین؟ ... خاله عروس هم قسم میخورد که قرار نبود اینجوری بشه و میگفت: خودم با باباش حرف میزنم ، ولی ما دیگه اومده بودیم بیرون و همه چی تموم شده بود ...

چند روزی مونده بود به اول دی ماه، خواهرم زنگ زد و گفت: خاله عروس ول کن ماجرا نیست و میگه دوباره بیاین ، اینبار همه چی مرتبه، من هم که حسابی حالم گرفته شده بود گفتم : محاله ، اصلا حاضر نیستم دوباره این راه رو امتحان کنم ... گذشت تا ٣٠ آذر و من با دوستام قرار گذاشته بودم شب یلدا تا صبح بیدار بمونیم و بگیم و بخندیم ... همون روز آبجیم زنگ زد و گفت: امشب مهمون دارین، گفتم: به من چه من که نیستم ، گفت: باید باشی، آخه عروس خانم با خانواده دارن میان خونه تا همه چی رو درست کنن، من هم شروع کردم به بد و بیراه گفتن به خودم، و گفتم: حق ندارن پاشونو بزارن اینجا و گرنه آبروشونو میبرم ، آبجیم گفت: تو حق نداری هیچ کاری کنی، زشته، مثل یه پسر خوب میای میشینی و حرف نمیزنی ، من هم گفتم: من یا نمیام یا اگه اومدم به یه شرط میام، به شرطی که هیچکی حرف نزنه و فقط من حرف بزنم ، حالا خودتون میدونین ، آبجیم قبول کرد و قرار شد بقیه رو هم راضی کنه ... دیگه آفتاب غروب کرده بود ، خواهرم و داداشام اومدن خونه ما و من با همشون اتمام حجت کردم که توی این جلسه هیچکی حق حرف زدن نداره جز من ، و اونا هم قبول کردن ...

خلاصه شب شد و صدای ماشین اومد و بعد هم صدای در زدن ، من هم پریدم سریع وضو گرفتم و وایسادم نماز و شروع کردم نمازی از نوع نماز جعفر طیار خوندن ... عروس خانم و بابا و مامانش بودن با خاله و شوهر خاله اش، رفتن و نشستن. ولی من توی اتاق بغلی در حال نماز خوندن بودم، خواهرم دو سه بار اومد و گفت: پاشو زشته، ادا در نیار، گفتم: اول نماز، حتی خاله عروس هم یه بار اومد و توی اتاق سرک کشید و دید من دستام رو به آسمونه و دارم دعا میکنم ... خلاصه یه بیست دقیقه ای اینجا معطلشون کردم ، بعد آبجیم دیگه حوصله اش سر رفت و اومد یقه ام رو گرفت و از اتاق پرتم کرد بیرون ، من هم شروع کردم به احوالپرسی، البته با اخم، با همه احوالپرسی کردم جز عروس بیچاره و رفتم نشستم دقیقا روبروی پدر عروس ، یه چند دقیقه ای همه با خنده سرهاشون رو تکون میدادن و هیچکی حرف نمیزد و عروس خانم هم کمی عصبی بود ولی من راحت نشسته بودم ...

وقتی پدر عروس اومد شروع به صحبت کنه من با صدای بلندی رو به عروس خانم کردم و گفتم: به به ، ببخشید من شما رو ندیدم و شروع کردم به احوالپرسی ، همه کفرشون در اومده بود، با این کارم وضعیت جبهه مشخص شد ، همه طرفدار عروس خانم بودن حتی خواهر و برادر و پدر و مادرم فقط داداش کوچکترم طرف من بود، از اشاره هاش و خنده هاش فهمیدم ...

پدر عروس با لبخندی شروع کرد به ادامه دادن که ، اونشب اشتباه شده و من نباید زیاده روی میکردم و خلاصه داشت عذر خواهی میکرد و با این کارش همه شروع کردن به طرفداری ازش و میگفتن مگه چی شده؟ اتفاقی نیافتاده و دو تا جوون باید به هم برسن و ...

ولی من کوتاه بیا نبودم و با کمال پررویی گفتم: حالا که شما اومدین خواستگاری ، من یه شرط دارم، مهریه رو من تعیین میکنم ، با گفتن این جمله مادرم از خجالت پرید تو آشپزخونه ، آبجیم و برادرام با چشم غره به من نگاه کردن ولی من اصلا رو خودم نیاوردم ، پدر عروس با لبخندی گفت: قبوله هر چی تو بگی ، من هم کم نیاوردم و گفتم: ١۴ تا سکه  طلا ، همین ، پدر عروس بازم لبخندی زد و گفت: قبوله ، هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای بلند تری گفتم: هفت تا ، هفت تا ، هفت تا سکه و هفت تا شاخه گل داوودی ( فکر نکنم گل داوودی شاخه ای باشه ) ...

همه از دستم کفری شده بودن و چاره ای نداشتن بریزن رو سرم و کتکم بزنن ، فقط داداش کوچیکم حسابی ذوق کرده بود ، عروس خانم مثل گچ سفید شده بود ، همه داشتن پچ پچ میکردن که پدر عروس اخمی کرد و باز با خنده ای گفت: قبوله ، دیگه کم آورده بودم و تعجب کردم که چرا اینقدر پدر عروس امشب کوتاه میاد ؟ بناچار آخرین حربه رو هم استفاده کردم و گفتم: صبر کنین من باید با یکی از دوستام مشورت کنم ، همه ساکت شدن ، موبایلم رو گرفتم بالا و شماره یکی از دوستام رو گرفتم و گذاشتم روی بلند گو ( البته قبلش با دوستم هماهنگ شده بودم ) بعد از چند تا زنگ خوردن صدای نازک و ظریف دختر خانومی گفت: سلام ، چطوری عزیزم ؟ باید قیافه ها رو می دیدین ، مادرم ناخود آگاه گفت: خاک به سرم و رفت توی آشپزخونه ، آبجیم نزدیک بود حالش بد بشه ، داداشهام رنگی به صورتشون نمونده بود ، پدر عروس دیگه از فشار سرخ شده بود ، خاله و مادر عروس هم که قیافه شون رو نمیشد تشخیص داد بیچاره عروس خانم هم تند تند رنگ عوض میکرد و عرقش زده بود ...

من با خونسردی و بدون توجه به بقیه گفتم: سلام ، خوبی عزیز ؟ میخواستم یه مشورت کنم باهات ، گفت: چی؟ گفتم: به نظر تو مهریه یه دختر خانومی که اومده خواستگاری من ، هفت تا سکه کافیه؟ اونم گفت: نه زیاده ، از سرش هم زیاده ولی ، هفت تا و پنج تا و یکی که فرقی نداره و من تو رو خوب میشناسم و میدونم مهربونی ، پس کوتاه بیا ... دیگه فضا رو نمی تونم توضیح بدم ، موبایلم رو خاموش کردم ، ناگهان دیدم پسر خواهرم که ۵ سالشه اومد جلو و با لگدی محکم زد به پهلوم ، ضربه اینقدر محکم بود که نفسم گرفت ، چشامو بستم و گفتم: آخ ، فقط حواسم شد که داداشم خواهر زاده مو گرفت و از من دورش کرد ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دوباره دارم لگد میخورم ، چهار تا ضربه دیگه خوردم و با ضربه پنجم چشممو باز کردم و دیدم مادرم بالای سرم وایساده و میگه : بلند شو ، بلندشو پسر چقدر میخوابی ؟ لنگه ظهره ، ببین ساعت چنده؟

دستم روی پهلوم بود ، یه غلتی زدم و چشامو مالیدم ، هیچکی دور و برم نبود و با عصبانیت یاد دیشب افتادم که تا ساعت ۵ صبح با دوستام گفتیم و خندیدیم و حالا هم از خستگی شب یلدا ، تا ساعت ١٠ صبح خوابم برده بود ...

 

پ.ن ١: به نظر شما رویای صادقه چیه؟ یعنی این خواب یه رویای صادقه هست یا ... ؟

پ.ن ٢: قرار بود نتیجه گیری کنم ولی اینقدر دنده و پهلوم درد میکنه که میذارمش به عهده خودتون ...

پ.ن ٣: باور کنین نصف این داستان واقعی بود ...

پ.ن ۴: حالا چرا اینقدر عصبانی هستین ؟ ...

 

 

ژن کاذب

[ ۱۳۸٩/٩/۳٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب