یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

در میدان جنگ، سرباز آخرین فشنگ را برای خودش نگه داشته بود ...

در پایتخت، جوانی عاشق به دنبال بلندترین بام شهر بود ...

در همین حوالی، پیرزنی خسته به دنبال پریز برق بود ...

در سکوت شب، مردِ مایوسی طناب محکمی در دستش بود ...

در ویلای شمال شهر، دختر زیبارویی قرصها را شمرده بود ...

در حمام کهنه شهر، جوان فقیری تیغ را از بسته اش در آورده بود ...

در کوچه های قدیمی جنوب شهر، زنی تنها بدنبال بنزین بود ...

 

 

سرباز، آخرین فشنگ را برای یادگاری به خانه برد ...

جوان عاشق، بر بلند ترین بام شهر، نام عشقش را فریاد زد و خندید ...

پیرزن خسته، دوشاخه ماساژور را به برق زد و خوابید ...

مرد مایوس، ماشینش را به ماشینی بست و به شهر بازگشت ...

دخترک زیباروی، قرص آرامبخشی خورد و با موسیقی به خواب رفت ...

جوان فقیر، صورتش را اصلاح کرد و در آیینه خندید ...

زن تنها، بنزین را در باک موتور پسر١۴ ساله اش ریخت و او را بوسید ...

 

 

سرباز، در راه خانه تصادف کرد و مرد ...

جوان عاشق، از بلندی سقوط کرد و مرد ...

پیرزن خسته، هرگز بیدار نشد و مرد ...

مرد مایوس، با پاره شدن طناب به دره پرت شد و مرد ...

دختر زیباروی، قرص اشتباهی خورده بود و به کما رفت و مرد ...

جوان فقیر، با آمدن زلزله ی خفیفی، زیر آوار ماند و مرد ...

زن تنها، با تصادف پسرش، در تنهایی گریست و مرد ...

 

 

 

پ.ن ١: همیشه بدانیم، فقط یک لحظه با مرگ فاصله داریم ...

پ.ن ٢: مرگ حق است و رسیدن به آن لذت بخش ...

 

 

 

ژن کاذب

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٠/٢۱ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب