یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

پسرک احساساتی چشم تیله ای

در حالی که سر به زیر افکنده بود گفت:

من که از این کارها بلد نیستم!!

دخترک زیباروی چشم سیاه

در حالی که پر از هیجان بود گفت:

اگر آن را بیاوری، من همیشه با تو هستم!!

- پسرک چشم تیله ای عاشق چشمان سیاه دخترک بود -

رفت و انگشتری شاهزاده را، برای دخترک ربود!!

دخترک چشم سیاه زیباروی، انگشتری را گرفت و شادمان برفت .

چند روزی همه بدنبال یافتن انگشتری بودند.

شاهزاده برای یابنده پاداش و برای کسی که آن را ربوده، کیفری سخت گذاشت.

پسرک چشم تیله ای هم، چند روزی از دخترک چشم سیاه خبری نداشت!

تا اینکه بالاخره او را دید و خوشحال به سمتش دوید!

دخترک با دیدن او گفت:من کار دارم و رفت!!! دخترک به سمت شاهزاده میرفت!!

رفت و انگشتری را به شاهزاده داد و گفت: میدانم چه کسی آن را ربوده است!!

انگشتش را بسمت پسرک گرفت؛ آنکه سر به زیر افکنده است ...

- دخترک عاشق چشمان تیله ای شاهزاده بود -

فردای آن روز در میدان شهر، پسرک به سمت کیفرش میرفت!!

دخترک اما، خوشحال در کنار شاهزاده،محو چشمان تیله ای او بود ..

ناگهان شاهزاده گفت: آن پسر چه چشمان تیله ای زیبایی دارد!

دخترک نگاهی کرد، باور نمیکرد! تاکنون چشمان تیله ای به این زیبایی ندیده بود!!!

نگاهی به شاهزاده انداخت، چشمان شاهزاده در برابر چشمان پسرک که تیله ای نبود!!

بلند شد، دوید و خود را از میان جمعیت به پسرک رساند ..

دیگر دیر شده بود، چشمان تیله ای پسرک بر زمین افتاده بود ..

فریادی زد، چشمان تیله ای را از زمین برداشت، نگاهی به پسرک انداخت،

پسرک میخندید!!

گفت چرا میخندی؟

پسرک گفت: من عاشق سیاهی چشمان تو بودم و اکنون تمام دنیای من همچون چشمان تو سیاه گشته ..

دخترک لبخندی بر لب گرفت، چشمان تیله ای را بر زمین انداخت!!

شاهزاده هنوز آنجا بود ...



پایان می توانست اینچنین باشد؛

دخترک فریادی کشید، چشمان تیله ای را بوسید، خنجری بر چشمان خود زد، تا آنچه بر سر پسرک آمده را بر سر خود تلافی کند ..

یا اینچنین؛

دخترک چشمان تیله ای را بوسید، اشک ریخت و پسرک را در آغوش گرفت و همیشه با او ماند ..

پایان می توانست اینچنین باشد ولی نیست، ولی نیست و نخواهد بود و پایان همان است که نوشتم و جز آن نیست ...

 

 

پ.ن 1: فکر نمیکردم که یه روز، اینجوری تحقیر بشم / به جرم دوست داشتن تو، اینجوری تنبیه بشم ..

پ.ن 2: کاش پایان برای من همیشه اینگونه سریع بود، دودلی نبود، دوراهی نبود ..

پ.ن ٣: زمان مرا در آغوش گرفته و با خود می برد، کاش می ماندم، کاش میتوانستم بمانم ..

پ.ن ۴: تعقل در شروع، میتواند پایانی خوش رقم بزند ..

پ.ن 5: اگر نسبت به چیزی که از آن تو نیست تعصب بورزی، همان لحظه نسبت به آن چیزی که از آن توست غفلت ورزیده ای ...

پ.ن ۶: خانه ای دارم پر از سر و صدا، امــا ...

 

 

ژن کاذب

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب