یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

سلام ...

تا حالا با بچه ها سر و کله زدین ؟ تا حالا به نوع بازی هاشون یا توقعاتشون دقت کردین؟ امشب میخوام در مورد بچه ها بنویسم و در آخر یه نتیجه گیری کاملاً شخصی ارائه میدم پس لطفاً با نظراتتون بنده رو  راهنمایی کنین ...

مورد اول :

یکی از اقوام ما یه پسر داره که چند ماهی هست راه افتاده ، فقط باید ببینینش ، از کله سحر که بیدار میشه در حال دویدن و راه رفتن و اذیت کردن هست . حتی مامانش باید بزور بنشونتش تا بهش غذا بده ، هیچ اسباب بازی هم بیشتر از چند ساعت جلوش دوام نمیاره ، والدینش مجبور شدن ببرنش پیش دکتر ، دکتر هم گفته : این بچه بیش از حد بیش فعال هست .

اما نکته جالبش اینجاست که تنها یه چیز میتونه این بچه رو ساکتش کنه و باعث بشه یه جا آروم بشینه ، اسم این وسیله معجزه گر هست :   زود پز  نیشخند

حتماً میدونین زودپز چیه ؟ (وای اگه ندونین ) اگر زود پز رو بزاری جلوی این بچه ، تا وقتی خوابش ببره باهاش بازی میکنه ، بدون ذره ای سروصدا .( این موضوع تازه کشف شده )خوشمزه

مورد دوم :

یکی از دوستام پسری داره به اسم علی ، این علی آقا ٢سال ونیم داره ولی اصلاً اسباب بازی دوست نداره . بهترین اسباب بازی ها رو براش می گیرن ولی عشق علی آقا برای بازی تنها یه وسیله هست . می تونین حدس بزنین ؟ مطمئناً نه !  اسم این وسیله هست :   آفتابه  نیشخند

دلیلش هم اینه که همسایه روبروییشون یه ماشین کمپرسی داره که یک آفتابه بزرگ هم چسبونده به بغل ماشینش .

این علی آقا هم که هر روز میدیده همسایشون با آفتابه داره ماشینشو میشوره ، خوشش گرفته و الان شده عشق آفتابه و هر جا میره (چه با مامان یا بابا) آفتابش هم همراشه ، (تصور کنین یه بچه ، با آفتابه ،سوار موتور جلو باباش یا بغل مامانش )البته هیچ آفتابه ای براش آفتابه همسایشون نمیشه ولی وقتی همسایه با ماشینش رفته بناچار آفتابه خودش رو بر میداره .

و اما خاطره خودم ...

چند سال پیش که بچه خواهرم ٣ سالش بود رفتم خونشون ، تازه از بازی فوتبال اومده بودم و خسته بودم ، رفتم وسط حال دراز کشیدم ، بچه خواهرم اونموقع خیلی فعال وپر سر وصدا بود ، اومد پیشم وقتی دید دراز کشیدم با ناراحتی گفت : دایی پاشو بازی کنیم ، من هم گفتم : مگه نمی بینی خسته ام.

وقتی دید نمی تونه منو بلند کنه گفت : دایی من تشنمه برو برام آب بیار . من هم که میدونستم بچه ای که از خداش بود یکی بهش بگه برو فلان کار رو انجام بده ، حالا میگه برو برام آب بیار ، یه نقشه ای داره و میخواد منو بلند کنه تا باهاش بازی کنم ، پس بهش گفتم : دایی جون تو که میتونی ، خودت برو آب بیار ، بارک الله بچه خوب ...

ناگهان دیدم جیغی کشید با پاش محکم زد به کمرم و با صدای بلند گفت : مگه من نوکرتم .

 من هم از خنده و درد نمی دونستم چکار کنم ، بغلش کردم بردمش پیش یخچال ولی لب به آب هم نزد ... لبخند

و اما ...

بدون شک رفتارهایی از قبیل خندیدن ، گریستن ، یا حتی بوی خاص نوزاد چند روزه و ... و در کل هر گونه اعمالی که باعث جلب توجه بزرگترها به کودکان می شود همگی از روشهای پنهان کودکان جهت بقا در دنیای زمخت بزرگترهاست ...

بدرود . بای بای

ژن کاذب

[ ۱۳۸٩/۸/٢٠ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب