یکی هست ...
نويسندگان
لینک دوستان

سلام، سلام و سلام ...

در فکر ماه شب چهارده ام ..

با چهره ای بزرگ و زیبا از پشت کوه سر برآورد - ولی روشنایی نداشت -

لحظه به لحظه که بالاتر میرفت، روشنایی اش زیادتر می شد و اندازه اش کوچکتر

آنچنان بالا رفت تا به تعادلی در روشنایی و اندازه رسید.

و من به تعادل اندیشیدم!!

و هرچه فکر کردم، تعادلی نبود، تعادلی نیست، ندارم!!

دراز کشیدم تا خوابم ببرد ولی نبرد، برخواستم تا دوباره ماه را بنگرم،

ماه دستی بر لبه ی پنجره گذاشته بود و با لبخندی به شیشه می کوبید،

پنجره را بگشودم، گفتمش، پس تویی که همه ی زیبارویان را به تو تشبیه می کنند؟

لبخندی زد و دور شد، آه .. و من، تو را دیدم که دور شدی ..

و در سکوت، و در لبخندی تلخ، یاد کلام قیصر افتادم و زمزمه کردم،

وقتی تو نیستی، نه هستهای ما چونانکه بایدند، نه بایدها ..

و همچو قیصر، مثل همیشه، لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره کردم، برای روز مبادا،

و با او تکرار کردم، هر روز بی تو روز مباداست ...

و باز به تعادل اندیشیدم، تعادل روح، تعادل فکر، جسم و زندگی،

همانهایی که با رفتنت با خود بردی ..

 

 

پ.ن ١: برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال، بنگر چگونه می افتی؟(دکتر شریعتی)

پ.ن ٢: اگر می خواهی کسی از تو دور شود،یا کسی را از خودت دور کنی، فقط کافیست او را از ته دل دوست بداری و او نیز این را بداند، خودش خواهد رفت ..

پ.ن ٣: زندگی در برابر ما همه چیز است!! کوه، رود، بازی، زندان و .. ولی این نیست، ما خودمان زندگی هستیم و زندگی یعنی ما ..

پ.ن ۴: آه .. روزهای خوش کجایید؟ اکنون تنها تبسمی زورکی بر چهره نقاشی میکنم ..

 پ.ن ۵: دیوارهای فاصله بسیارند .. (قیصرامین پور)

پ.ن ۶: باورکن، من همین امروز، من همین فردا، به زنده بودن خود اعتراف خواهم کرد ..

پ.ن ٧: وقتی کسی تو را باور نمی کند، بدون شک در فکر شخص دیگریست و درحال مقایسه تو با او ..

 

 

ژن کاذب

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢۸ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ژن کاذب ]
درباره وبلاگ

یکی هست، یک ژن کاذب .. همه ی آدمیان کاذبند ولی اکثر ایشان خود را کامل میدانند و نمیخواهند باور کنند که کاذبند.
امکانات وب