زود قضاوت کردن

سلام

برای شروع قصد داشتم داستان لاکپشتها رو بنویسم ولی...فعلاً بماند....

خب دیگه بریم سر اصل مطلب : زود قضاوت کردن

داستان مربوط است به چند ماه پیش ، وقتی توی مغازه دوستم بودم(دوستم مغازه کامپیوتری داره) یه پسری با عجله وارد شد وگفت: کامپیوتر منو درست کردی ، بازی فلان رو نصب کردی و...

پسره اول دبیرستانی  وخیلی بانشاط بود ومدام حرف میزد.من هم که طبق معمول فوری با همه گرم میگیرم شروع کردم سر به سر این پسره گذاشتن وگفتم : تو با این هیکل هنوز بازی میکنی ،و بازی مال بچه هاست وتو دیگه بزرگ شدی و برو خجالت بکش و...دوستم هم اومد کمکم وگفت: تازه دیشب ساعت ١١ زنگ زده و کامپیوترشو میخواست ، نصف شب میخواست بازی کنه... و کلی سر به سرش گذاشتیم.

پسره مدام میخندید ولی وقتی دید ما ول کن ماجرا نیستیم یه خورده تو خودش رفت و گفت: واسه داداشم میخوام ، من خودم خیلی بازی نمیکنم.

تو همین بحثها بودیم ، خانمی وارد شد ، یه پسر رو بغل کرده بود ، پسر  موهای بلوندی داشت و چشمانی آبی. چیزی که باعث تعجب من شد این بود که با اون هیکل بزرگش چسبیده بود به گردن مامانش و پایین هم نمی اومد .

خانم همینکه وارد شد گفت: سعید کامپیوترت درست شد و مشخص شد که مامان همون پسره است که سر به سرش گذاشته بودم ، سعید گفت : نه مامان تا نیم ساعت دیگه درست میشه...

مامان سعید ٢٠دقیقه ای همونجا وایساد در حالی که پسر مو بلوندش هنوز بغلش بود . چند بار خواستم به پسره بگم گردن مامانت رو شکوندی بیا پایین ، ولی جلو خودمو گرفتم و دخالت نکردم. مامان سعید نشست روی صندلی ولی هنوز پسرش بغلش بود، بعد به سعید گفت مواظب داداشت باش تا من برگردم .من هم تا دیدم خانومه رفت ، برگشتم تا به پسر مو بلوند بگم خجالت نمی کشی از بغل مامانت پایین نمیای ؟

که ناگهان چشمم به پاهاش افتاد ، هر دو تا پاش از زانو به پایین اصلاً ماهیچه نداشت و از هر دوتا پا فلج بود . خیلی ناراحت شدم وخدا رو شکر کردم که چیزی بهش نگفته بودم اگه اون حرفا رو بهش زده بودم معلوم نبود خودش ومامانش وداداشش چه حالی میشدن ومن هم باید از خجالت میمردم .

رفتم نشستم پیشش وکلی باهاش حرف زدم وحسابی خندوندمش وقتی مامانش اومد باورش نمی شد پسرش داره اونجور قهقهه میزنه ، حالا دیگه کامپیوترش درست شده بود و هرسه تاشون رفتن ، و مامانش قبل از رفتن ازم به خاطر خندوندن پسرش تشکر کرد. ومن هم یاد گرفتم نباید زود و عجولانه راجع به مردم قضاوت کنم.

این خاطره شخصی بود ولی یه خاطره بگم که همتون اونه به خاطر می آرین....

قضیه فینال جام جهانی٢٠٠۶ وضربه سر زیدان به ماتراتزی ...

 روز بعد از زدن اون ضربه یکی از حاج آقاهای مملکتمون که اتفاقاً تریبون هم داره ، یه برداشت شخصی و کاملاً عجولانه از اون ضربه داشت وبا کمال افتخار گفت : این بهترین ضربهء سری بود که زیدان تو تمام دوران بازیگریش زد... دلیلش هم این بود که ماتراتزی به زیدان گفته : تروریست ...

ولی چند روز بعد مشخص شد ماتراتزی راجع به لباس زیر زن زیدان حرف زده بود... نه تروریست بودن زیدان.

بدرود .

 

 

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م م عزیز

واقعا ما ها کلی خاطره از قضاوت زود هنگاممون داریم... خدا رو شکر دل بچه نشکست و البته مسییولین عزیز تمام مدت در حال افاضه فیض هستند و ادعا جارو میکنند این که گفتی خوبشون بود

تی تی

کاش از قضاوت عجولانمون یاد بگیریم و تکرار نکنیم[رویا]

یک غریبه

سلام درسی باشه برای همگی که واقعا نباید زود قضاوت کرد موفق باشید[گل]

فرزاد

داستان و یا بهتر بگم خاطره ی اول خیلی خوب بود. ولی در مورد دومیش باید بگم این شیخ های مملکت ما حتی برای مثال زدن هم به کار نمیان. به قول یک بزرگواری: ریش اینها ریشه ی مردم را سوزانده

شکوفه

واقعا آدم خوشبختی هستی که این کار رو نکردی. من این کار رو با دوستانم کردم و الان دارم نمی‌ تونم حتی باهاشون حرف بزنم از خجالت... واقعا خوشبختی

زری ناز

دروووود و سپاس. خیلی جالب بودو ممنونم.

سارا

سلام . جالب بود . خوبه که چیزی نگفتی واسه همین هست که میگن سکوت از طلاست . ادم هر چی کمتر صحبت کنه به نفعش هست . خاطره ی خوبی بود . این موضوع بیشتر برمیگرده به ... کم گوی و گزیده گوی چون در .....

بهاره ق

آخ دلم گرفت.خدا به همه سلامتی بده. منظورت از داستان لاکپشتها داسنان لاک پشت و مرغابی هاست؟ اون هم بی ربط نبود. اما اون لاکپشته دهنش رو باز کرده بود تو که باز نکردی![چشمک]

a_great_mistake

این دومی یادمه اما مطمئنی که راجع به چیز دیگه ای حرف نزده بود؟[چشمک] ماجرا یه کم بوداره هااااااااا نکنه زود قضاوت کرده باشی