هیزم شکنی از جنس خودم

سلام ، سلام و سلام ...
این داستان رو چند سال پیش از فضای مجازی خوندم و الان به خاطر اینکه کاملا به حس و حال اینروزا میخوره مینویسمش ، فقط طبق معمول تا آخر بخونینش ...
 
سالها قبل پیرمرد هیزم شکن فقیری در جنگل مشغول شکستن شاخه درختان بود. او بدلیل فقر، توانایی خریدن تبر نو را نداشت و از تبر قدیمی وزنگ زده اش استفاده میکرد ، در محلی که هیزم شکن مشغول به کار بود، برکه آب عمیقی وجود داشت. در حالی که هیزم شکن شاخه ها را می شکست ناگهان تبر از دستش رها شد و به درون آب افتاد. پیرمرد کمی این طرف وآن طرف دوید و وقتی دید کاری از دستش بر نمی آیدبا صدای بلند شروع کرد به گریه کردن ...
ناگهان از درون آب پری مهربان و زیبارویی بیرون آمد وگفت:چی شده؟ چرا اینقدر گریه می کنی؟ هیزم شکن که از دیدن پری یکه خورده بود با صدای گرفته و غمگینی گفت:تنها تبری که داشتم و باهاش کار می کردم افتاد توی آب، من فقیرم و نمی تونم تبر دیگه ای بخرم، بدون تبر هم نمی تونم کار کنم، کار دیگه ای هم بلد نیستم، به بانکها قسط بدهکارم، دیگه بدبخت شدم و زد زیر گریه ...
 
پری مهربون گفت: نگران نباش الان میرم تبرتو از آب میارم بیرون ، و با شیرجه ای پرید توی آب و پس از چند لحظه با تبری طلایی از آب اومد بیرون و به هیزم شکن گفت: اینه تبرت؟
هیزم شکن گفت: نه این نیست !!!
پری دوباره رفت توی آب و با تبری نقره ای اومد بیرون وبه هیزم شکن گفت: تبرت اینه؟
هیزم شکن گفت: نه اینهم نیست !!!
پری باز هم رفت زیر آب و با تبر قراضه ی آهنی اومد بیرون، پیرمرد فوری گفت:خودشه ، تبرم همینه !!!
پری با تعجب از هیزم شکن پرسید، چرا تبر طلایی ونقره ای رو انتخاب نکردی؟
هیزم شکن گفت: درسته من فقیرم ولی تا حالا دروغ نگفتم ونخواهم گفت ...!!
پری که از رفتار هیزم شکن تعجب کرده بود و خوشحال شده بود، بهش گفت: بدلیل راستگویت من هر سه تا تبرو بهت میدم، برو خوش باش ...
هیزم شکن با ناباوری تبرهارو گرفت و برد بازار و اونا رو فروخت  وقسطهای عقب افتادشو پرداخت کرد و با مابقی پولها یه تبر تیز ونو خرید ورفت خونه پیش همسرش وجریان تبرها و پری رو به همسرش گفت ...
همسرش خوشحال شد وگفت: باید یه روز اون برکه آب رو بهم نشون بدی ...

چند ماه بعد علی رغم اینکه هیزم شکن اکثر بدهی هاشو داده بود ولی هنوز فقیر بود، به همسرش گفت : امروز کار تعطیل ، بیا بریم تفریح تا اون برکه رو بهت نشون بدم ...
در حالی که هر دو در کنار برکه قدم میزدن ناگهان پای زن هیزم شکن سر خورد وبه درون آب افتاد ورفت زیر آب، هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن وپری رو صدا زد ...
پری مهربون با عجله از آب اومد بیرون وگفت: چی شده؟ هیزم شکن گفت : به دادم برس، زنم افتاد توی آب ، الان خفه میشه ، بیچاره شدم کمکم کن...
پری با شیرجه ای رفت زیر آب و جنیفر لوپز رو با خودش آورد بیرون وبه هیزم شکن گفت: زنت اینه؟ هیزم شکن یه مکث کوتاهی کرد وگفت: آره خودشه ..!!!
 
پری مهربون شاکی شد و گفت: اصلا قبول نیست ، تو چرا مثل قبل جواب ندادی ؟ تو تقلب کردی....
هیزم شکن مظلومانه گفت: پری مهربون ناراحت نشو، من اگه گفته بودم این زنم نیست تو میرفتی زیر آب و آنجلینا جولی رو میآوردی بیرون و من بازهم میگفتم نه اینهم نیست و تو دوباره می رفتی زیر آب واینبار زنم رو میآوردی بیرون و من هم میگفتم آره همینه ، بعد تو هر سه تاشون رو میدادی به من، راستشو بخوای من آدم فقیری هستم ونمی تونم از سه تا زن نگهداری کنم اونم تو این دوره زمونه گرونی ...
 
نتیجه اخلاقی به عهده خودتون ...

 
 
 
پ.ن ١: تازه هنوز اونموقع خبری از پرداخت یارانه نبود ...
پ.ن ٢: شاید فقر چیز خیلی بدیه ولی گاهی اوقات از ثروت بهتره ، گاهی ثروت باعث مشکلاتی میشه که فقیر هیچوقت اونا رو نخواهد داشت ...
پ.ن ٣: میدونم داستان تکراریه ولی شاید یکی نخونده باشتش ...


/ 47 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

سلااااااااااااااام داداشی جوووووووووووونم[بغل]خوفی؟؟؟؟؟[لبخند] ببین از کی نیومدم[افسوس]امان از این امتحانا[نگران] داستانو دوباره خوندم.اون درسی که گفتم این بود که ماها بعضی جاها فک میکنیم اگه راسته بعضی از چیزارو بگیم باعث میشه چیزی رو از دست بدیم.اما اگه دروغشو بگیم برامون خوبه ولی این داستان بهمون خیلی خوب یاد داد که با راست گفتن هم ارزش انسانیمون حفظ میشه هم خیلی چیزا بدست میاریم.هیزمشکنه اگه همون اول دروغ میگ که تبر طلا مال اونه فقط اونو بدست میوورد اما با راست گفتن هر3تارو تونست داشته باشه تو قسمت بعدیشم که طنز بود و خیلی باحال.اونجاهم خب اقتصادی فک کرده.با پ.ن2هم کاملا کاملا موافقم یه واقعیته خلاصه برا من که خیلی جالب بود این داستان که اینطور خوب تشویق به راستگویی کرده هیزم شکنی از جنس خودم هم اسم مناسبی بود چون تو هم مث اون راستگویی [قلب][بغل][گل][گل]

مینا

دیگه بلاخره هر چی باشه آبجی توام باید خوب به نوشته های داداشیم دقت کنم چون میدونم الکی چیزی نمینویسه و یه دنیا حرفشو تو چندتا جمله خلاصه میکنه[لبخند] منم خوبم عزیزم.امتحانا هم خوبن سلام دارن دست بوسن[نیشخند] ممنون که بفکرمی و میگی اول درست رو بخون[قلب][قلب] اگه بعد امشب باز چند روزی نیومدم بدون که : "دم به دم ساعت به ساعت یادتم گر خوشم یا نا خوشم در هر دو حالت یادتم"[ماچ] ودلم برات تنگ میشه[ناراحت] "دل اگر بهر عزیزان نشود گاهی تنگ /نامش هرگز ننهم دل به آن گویم سنگ"[گل][گل][گل][گل][گل]

حمید

دوست عزیز درود خیلی جالبه اما جالبتر اینه که اسم واقعی خواهر من هم مینا هست اگه این مینا خانم خواهر واقعی شما باشه به خاطر این حسن تصادف لینکت میکنم دوست داشتی بنام درخندک مرا بلینک[گل]

مینا

واااااااااااااای خوش به حال حمید که اسم خواهرش میناس[بغل] آبجی آبجیه دیگه چه فزقی داره[پلک]مهم اینه که تو دنیای مجازیت هم قبول کنی یکی رو به عنوان آبجی یا داداشیت دوسش داشته باشی که ما قبول کردیم[بغل][قلب][گل]

حمید

من همونم که مطلب هیزم شکنو گذاشته بودمhttp://hamid337.blogfa.com/

دختری با رویای آبی

سلووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم [لبخند] خوبی ؟ وای چقد دیر اومدم [تعجب] داستان فوق العاده ای بود [دست] خیلی قشنگ بود و اولین بار بود میشنیدم [مغرور] چقد تو نویسنده خوبی هستی [مغرور][پلک] از تزریقاتت ممنون ژن جون [خجالت] داستان تزریقیتم خیلی باحال بود [قهقهه][خنده][قهقهه] طرف کلی ضایع شده [خنده] خب دیگه خنده بسه اگه بیشتر بخندم ممکنه برا خودمم پیش بیاد [نیشخند] بابا کشتی مارو [ناراحت] بالاخره این تولدت کیه ؟!![سوال] ممنون درس خوندن رو بهم یادآوری میکنی [خجالت] مرسی [پلک] قرار شد بیای از فواید درس خوندن برام بگی تا تحریک بشم [نیشخند] البته فوایدشو میدونما [تعجب] ولی نمیدونم چرا بازیگوشی میکنم [ناراحت] وااااااااااااااااااااااااای دیروز باغچم خاکش خشک شده بود ... [ناراحت] کلی واسش گریه کردم [گریه] از وسطای ترم دیگه بهش سر نزده بودم سله بسته بود [نگران] واسش دعا کن [ناراحت] شااااااااااااااااد باشی [لبخند][گل][گل][گل][گل]

عطی

منم این داستانو نشنیده بودم ولی راستش خوشم نیومد آخرش لوس شد چرا دیگه از این پست ها نمی بینیم؟[گل]

فریادخاموش

سلام . پستت خنده دار بود. حقیقتش اول آدم رو می بره تو حال و هوای معنوی و آخر آب سرد می ریزه رو آدم.

SAILOR

سلام...امیدوارم معنی فقرو خوب فهمیده باشی..داستان نوح رو حتمآ شنیدی که وقتی که ازراءیل اومد که جونشو بگیره به نوح گفت از اینهمه زندگی که در این دنیا کردی چی فهمیدی نوح جواب داد اگر میفهمیدم که دنیا اینهمه چرت هست همین الونک بالا سرم هم نمی ساختم.... حالا بیا با من به سفری دراز به درون دریا ها یرویم تو بشو داداش بزرگه منننننننننننننننننننننننننم داداش کوچیه......[شیطان][شیطان][نیشخند][لبخند][گل]